ازبس به انتظار اجابت شكست دست * بر هيچ لب ز بيم دعايى نمانده است
از بىكسى گرفت دل من ز فرط درد * ديگر ز ناله نيز نوايى نمانده است
« حاكى » چه دورهايست در ابناى روزگار * ازبس كدورت است صفايى نمانده است
سوزش دل
در من اگر غرور نديده است هيچكس * نقشى به چشم كور نديده است هيچكس
مىسوزم و به هيچكسم اعتراض نيست * اين شعله را ز دور نديده است هيچكس
با اشك چاره نيست ، كه تسكينى از عطش * هرگز ز آب شور نديده است هيچكس
ما را به بارگاه سليمان چه سازگار * اين تاب را ز مور نديده است هيچكس
از كوردل ز مهر شنيدن چه انتظار * در اين خرابه نور نديده است هيچكس
احوال دل ز دوست چو ما شد خرابتر * آبادى از شرور نديده است هيچكس
دردم ز اعتبار تحمّل گذشته است * « حاكى » چو ما صبور نديده است هيچكس
پرواز آرزو
عمرى گذشت و راه چه بر من گران گذشت * كس باخبر نگشت كه بر من چسان گذشت
از دست رفت عمر و جوانى نكردهايم * ديگر نمانده فرصت و عمر جوان گذشت
هرگز كسم نگفت ز دلدادگى سخن * هرچند عمر ما همه با دلبران گذشت
من در حضور يار چو آيينه بيخودم * از نقش خود چو آينه ، آرى توان گذشت
هرچند مرهميست نگاهت به دل ، ولى * اى مهربان چه سود چو تير از كمان گذشت
دردى به دل نشسته و زخميست بر زبان * طعنه مزن كه آه ز زخم زبان گذشت
پرواز آرزو همه در خواب و وهم بود * اين مرغ خسته بال از اين آسمان گذشت
از عافيت نبود نشان و نشانه بود * يا آنكه بخت كاو نديد از نشان گذشت
« حاكى » نديدهام بجز زرق و حرف و ريب * چون پير را بهانه به نامحرمان گذشت
شبهاى جدايى
تا سر به هواى آشنايىست مرا * ز انديشهء تو كجا جداييست مرا
كفّارهء ناسپاسى روز وصال * بىتابى شبهاى جداييست مرا