تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1051

مساهمون:

ص١٠٥١
ازبس به انتظار اجابت شكست دست * بر هيچ لب ز بيم دعايى نمانده است از بىكسى گرفت دل من ز فرط درد * ديگر ز ناله نيز نوايى نمانده است « حاكى » چه دوره‌ايست در ابناى روزگار * ازبس كدورت است صفايى نمانده است

سوزش دل

در من اگر غرور نديده است هيچ‌كس * نقشى به چشم كور نديده است هيچ‌كس مىسوزم و به هيچ‌كسم اعتراض نيست * اين شعله را ز دور نديده است هيچ‌كس با اشك چاره نيست ، كه تسكينى از عطش * هرگز ز آب شور نديده است هيچ‌كس ما را به بارگاه سليمان چه سازگار * اين تاب را ز مور نديده است هيچ‌كس از كوردل ز مهر شنيدن چه انتظار * در اين خرابه نور نديده است هيچ‌كس احوال دل ز دوست چو ما شد خراب‌تر * آبادى از شرور نديده است هيچ‌كس دردم ز اعتبار تحمّل گذشته است * « حاكى » چو ما صبور نديده است هيچ‌كس

پرواز آرزو

عمرى گذشت و راه چه بر من گران گذشت * كس باخبر نگشت كه بر من چسان گذشت از دست رفت عمر و جوانى نكرده‌ايم * ديگر نمانده فرصت و عمر جوان گذشت هرگز كسم نگفت ز دلدادگى سخن * هرچند عمر ما همه با دلبران گذشت من در حضور يار چو آيينه بيخودم * از نقش خود چو آينه ، آرى توان گذشت هرچند مرهميست نگاهت به دل ، ولى * اى مهربان چه سود چو تير از كمان گذشت دردى به دل نشسته و زخميست بر زبان * طعنه مزن كه آه ز زخم زبان گذشت پرواز آرزو همه در خواب و وهم بود * اين مرغ خسته بال از اين آسمان گذشت از عافيت نبود نشان و نشانه بود * يا آنكه بخت كاو نديد از نشان گذشت « حاكى » نديده‌ام بجز زرق و حرف و ريب * چون پير را بهانه به نامحرمان گذشت

شبهاى جدايى

تا سر به هواى آشنايىست مرا * ز انديشهء تو كجا جداييست مرا كفّارهء ناسپاسى روز وصال * بىتابى شبهاى جداييست مرا