نواهاى خوش
آشنايى كرده با ما تا جداييهاى ما * غصّهها مىآفريند آشناييهاى ما
آسمان را ذرّه ، چون فلك پروسعت است * رتبهء افلاك دارد بينواييهاى ما
آينه را نشئهء تصوير از ما رنگ نيست * نقش مىگيرد ز جيوه سرمهساييهاى ما
آبرو ناپختگان را در حضور ما مجوى * حكم رسواييست آنجا لبگشايىهاى ما
آذرخش ابر نيسان است ما را طبع تند * صد وفا در پرده دارد بىوفاييهاى ما
آرزو از خاك صائب موج مىگيرد به رشك * گر صبا در سينه گيرد نوسراييهاى ما
آفت بس لحن خوش در بيضههاى بلبل است * هركجا تا هست « حاكى » خوشنواييهاى ما
غم دل
يك شب سر خود به سينهات بگذارم * گويم همه از غمى كه در دل دارم
گويم كه چه سخت بود دوريت ، چه سخت * و آنگاه تو را به سينهام بفشارم
همان مىخواهم
مشتاق توام ، تو را به جان مىخواهم * ز آغوش تو يك بغل ميان مىخواهم
تشنه به كوير آب چون مىجويم ؟ * من نيز ز لبهات همان مىخواهم