شرارههاى غم
اى بلنداختر امّيد ، حسين * نام تو ، عشق آفريد ، حسين
نااميدم مكن ز درگه خود * اى مرا مايهء اميد ، حسين
روسياهم ولى به درگاهت * شده موى سرم سپيد ، حسين
تو مرادى بر آن كسى كه بود * به تولاى تو مريد ، حسين
مرغ روحم ز آشيانهء تن * به هواى تو پر كشيد ، حسين
با قيامت ز خاك بركندى * ريشهء دولت يزيد ، حسين
گشت هفتاد و دو فدايى تو * بهر يارى حق ، شهيد ، حسين
خواهر غم رسيدهات زينب * غرق خون پيكر تو ديد ، حسين
در ميان شرارههاى غمت * اشك از ديدهاش چكيد ، حسين
در فضايى كه آتش و خون بود * آه سوزان ز دل كشيد ، حسين
عاقبت عمر سر رسيد و ولى * « حافظى » كربلا نديد ، حسين
سرو دلجو
مهى كه چشم همه اختران بود سويش * فروغ پرتو خورشيد جلوهء رويش
طلايهدار سپاه مجاهدين عبّاس * كه رهروان ره همّتاند رهپويش
فراز قلّهء ايثار با تكاور عشق * نهاد پاى كه تا سر نهند بر كويش
به راه عشق و وفا يكّهتاز شطّ فرات * ز جان گذشت و جدا شد ز تن دو بازويش
چو بند مشك به دندان گرفت ساقى بزم * بريخت بارش تير از چهارسو ، سويش
حماسهساز جهاد فرات مىكوشيد * به حفظ آب به تن بود تا كه نيرويش
فروخت هستى و بر تن خريد تير بلا * به كوى عشق نگر همّت بلاجويش
دريغ و درد كه يكتاپرست وادى عشق * شد از عمود ، دوتا فرق تا به ابرويش
كشيد آه ز دل باغبان چو ديد به خون * كنار علقمه افتاد ، سرو دلجويش
نشست روى زمين و سر برادر را * نهاد چون سر اكبر به روى زانويش
چو عطر فاطمه را در فضا شنيد آن دم * به ياد مادر خود كرد همچو گل بويش
به ابر خون چو نهان ديد ماه را خورشيد * خميد قامت او چون هلال ابرويش
امير هر دو جهانيم « حافظى » زان رو * غلام حلقه به گوشيم بر سر كويش