برگريزان
در نيمههاى روز به پاييز خسته جان * بودند گرم صحبت و دلدادگى دو يار
برگى جدا شد از سر شاخ و نسيم تند * افكند پيش پاى يكى ز آن دو بىقرار
يار دگر گشود لب و عاشقانه گفت * آه اين دل من است عزيزش نگاه دار
وان يك ز بيم حادثه و ناتوانىاش * برداشت برگ و داد به جريان جويبار
پندار
بىتو مىپنداشتم ، هستم ، ولى پندار بود * بىتو گفتم تندرستم ، ليك جان بيمار بود
چون خسان بر سر نهد امواج شور و اشتياق * بىبها دل را كه روزى لؤلؤيى شهوار بود
آه اى فرزانگان ما و ره ديوانگى ؟ * دست دل گيريد كاو را صاحبى هشيار بود
خيل مشتاقان پريشان ليك دل آرام و رام * كى به صبح و شامگه در حسرت ديدار بود ؟
بسته بود آرى ، درِ دل ، بر همه صاحبدلان * ور نه ميل عاشقان بر ديدنش بسيار بود
با دلم اى بيدل شيدا چه كردى بازگو * كاينچنين در خواب شد آن دل كه بس بيدار بود
اينهمه ساز و نوا از توست ور نه خامُش است * مرغ جانم آنكه خود يك روز موسيقار بود
روز و شب با ياد تو مشغول ، مشغول دل است * ياد باد آن روزگارانى كه دل بيكار بود
بىتو آشفته « جهانم » خسته و بىخويشتن * آنكه روزى جسم و جانش مركز پرگار بود