عمر به جان كندن پايان برم * تا كه چنين طرفه به بار آورم
نقشهء « عباسى » آن دلنشين * « خوشه انگورى » آن آتشين
شهره شده نقشهء « قرآنى » اش * « بوته » و « صرام » و « حسنخانى » اش
گر ز غم خلق به رنج آورم * ليك تو را گنج « ترنج » آورم
نقش درختيش ببين كاينچنين * گوى سبق برده ز ديباى چين
كبك ببين در چمن « سبزهكار » * زد « چمنى » گنج زمرد كنار
فصل بهار است به قالى عيان * ليك زده خيمه به عمران خزان
گرچه بسى خون جگر خوردهام * حال نه دلتنگ و نه افسردهام
شاد از آنم كه بود فرش ما * نقشگر زندگى و نقش ما
رنج و هنر را به هم آغشتهام * گل به گلستان جهان كشتهام
باغ دل فرش بود ماندنى * قصّهء جان كندن من خواندنى
قالى كرمان من اين مهد عشق * شور و شرف ، شعر صفا ، شهد عشق
صبر گره خورده به شيرازهاش * گشته جهان مست ز آوازهاش
حال كه خواندى تو از آن نقش من * درخور و ارزانى تو فرش من
شاد نشين بر سرش آرام گير * از گذر دور جهان كام گير
بىخبر از زحمت بافندگى * شهد بنوش و گذران زندگى
راه دريا
صبح و شب انديشه دل چون بهر فردا مىكند * ياد دريا و بزرگيهاى دريا مىكند
در گذار بركهها ماندن نمىخواهد دلم * آرزوى موج و ياد بىكرانها مىكند
تا دلى مجنون و ناآرام و دريايى مراست * ياد توفان جان و دل را ناشكيبا مىكند
خواب در آرامش محدود مرداب ازچهرو * ديده زين آرام جستن سخت حاشا مىكند
موج را با ناخدا تا هست قهر و آشتى * در هواى موج سركش دل خدايا مىكند
سازگارى و سكون تنها نه راه ماندن است * آب برجا مانده بيمارى مهيّا مىكند
تا « جهان » را غوطه در آغوش دريا آرزوست * بهر پيوستن به دريا ، راه پيدا مىكند