تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1017

مساهمون:

ص١٠١٧

قالى كرمان من . . .

اى كه تو پرسى ز من و حال من * قالى من قصّهء احوال من آنچه حديث غم پنهان ماست * قالى خوش‌منظر كرمان ماست قالى ما گلشن جان و دل است * كاين همه آوازه از آن حاصل است تار غنا ، پود وفا و صفا * بافته شد درهم و شد فرش ما نرم‌ترك گام بنه بر سرش * حيف ببازى تو به سيم و زرش قالى ما گنج قناعت بود * ثروتى از عزّ و مناعت بود نقش بديعى كه به قالى ماست * گلبنى از همّت عالى ماست گلشن آن باغ گل آرزو * اين‌همه سكرآور و خوش‌رنگ‌وبو غنچهء آن زندگى ناتمام * كان شده پرپر سوى هر كوى و بام لحظه‌اى آرام نگر بر گلش * نيك ببين نسترن و سنبلش نرگس آن گر ز تو دل مىبرد * روشنى از ديدهء من مىخرد ياسمنش را بنگر يار من * ياد كن از كودك بيمار من سبزهء آن سبزهء شوق و اميد * شوق و اميدى كه به خون درتپيد بيد معلّق به ميان چمن * آيت برگشتگى بخت من اين‌همه برگ و بر شاد و خوشاب * از سر سرچشمهء دل خورده آب چهرهء آن چهر خوشاب من است * باغ جوانى و شباب من است سرخى متنش همه خوناب دل * هست نشان از تب و از تاب دل اى كه ندارى خبر از چون و چند * خنده گلهاش مرا زهرخند قالى من قصّهء اندوه من * گوشه‌اى از مشكل انبوه من چانه مزن بيش خريدار آن * سرد مكن گرمى بازار آن قالى من سفرهء نان من است * قوت تن و قوّت جان من است آب حياتيست به شريان من * نام و نشانيست ز كرمان من زحمت بافندگىام پير كرد * ناخوشىام زار و زمينگير كرد آذر و تير و دى و ارديبهشت * فرش ببافم ز صفا چون بهشت بس‌كه نشستم به سر دار فرش * سوخت برايم دل تب‌دار فرش دست مرا بين كه چه تابيده است * پاى كج اين‌گونه كسى ديده است ؟