بيم رقيب
در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من * اندرين سلسله عمريست كه خون شد دل من
از ازل با سر زلف تو چه پيوندى داشت * كه پريشان شد و از خويش برون شد دل من
اينهمه فتنه مگر زير سر زلف تو بود * كه گرفتار به صد مكر و فسون شد دل من
در حق من ز غم عشق تو كامى كه رقيب * خواست از جور تو اندازه فزون شد دل من
آنچه گفتم به دل از روى نصيحت نشنيد * عاقبت عشق تو ورزيد و زبون شد دل من
بر سر كوى تو « جنّت » گذر از بيم رقيب * نكند ور نه دهد شرح كه چون شد دل من
غم هجر و انتظار
خوش مىكشد بهسوى تو اين عشق سركشم * گر از جفا رقيب نسازد مشوّشم
گه خال دانه مىكشدم گه كمند زلف * چون صيد ناتوان ز جفا در كشاكشم
از آب چشم و آتش دل بىتو هر زمان * گاهى در آب غوطهورم گه در آتشم
گر صد رهم رقيب كشد از جفا هنوز * من با اميد بادهء وصل تو سرخوشم
جز سيل اشك و ناله غم آه دردناك * سوز درون و چهرهء از خون منقّشم
نبود متاع ديگرم اندر ديار عشق * اى واى اگر مدد نكند بخت سركشم
جانا به روى و بوى عزيزت كه در جهان * يكدم خيال روى تو نبود فرامُشم
گفتم كه ناخوشم ز غم هجر و انتظار * گفتا خموش باش تو « جنّت » كه من خوشم
دلشكسته
بىروى دلفريب تو ما را قرار نيست * جز اشك چشم و خون دلم در كنار نيست
سيلم ز سر گذشت چه خوش گفت آنكه گفت * امساك در طبيعت ابر بهار نيست
گر رازم آشكار شود عيب من مكن * دل مىرود ز دست و مرا اختيار نيست
عهدى نبستهام كه به جورت توان شكست * بىهمّت است هركه به عهد استوار نيست
جانا دلشكسته « جنّت » نگاه دار * فرصت شمار ، دم كه جهان پايدار نيست