ز پا فتادهء خويشم ، به خويشتن بنگر * كه پارهء تن من ، دستگير و دستهء توست
* به روز رزم ننالد كسى ز دشمنِ گُرد * چه سازد آنكه به ميدان ، ز پشت خنجر خورد ؟ !
گل عصيان
ديروز غنچه بودى و در « جام » سبز خويش ، * از بادهاى سرد سحرگاه واشدى .
چون نيمروز رفت ؛ * شلّاقهاى سركش توفان شامگاه ،
« گلبرگ » هاى سبز و ظريف تو را فشاند ؛ * بر دشتهاى دور .
امّا هنوز پرچم موّاج زندگى * در « تخمدان » زنده و اميدبخش تو
بر پا ستاده است .
ليلاكوه « 1 »
در غروب روزهاى خسته و نمناك ؛ * ليلاكوه ،
پهلوانى پير را مانَد ، * سركش و غمناك .
كاكلِ سرسبز را ساييده بر افلاك * سينه ، سوى بندر چمخاله ؛ پا در خاك
هامش
( 1 ) - كوهى سرسبز در دو كيلومترى جنوب لنگرود .