بر اين ستيغ !
ز شاخ و برگ تهى مانده ، سرشكسته ، غريب * درخت سوختهء پرتگاه گردنهام .
هزار نيشتر آفتاب بر جگرم * هزار بوسهء شلّاق رعد بر تنهام .
* * زمان بريد به تيغ غرور ، سينهء من * زمين بريد رگ پاى استوار مرا ،
به جرم اينكه ز گردنكشان سبز سرم * سياه ديد خدا نيز روزگار مرا .
* * بر اين ستيغ ، عقابى به آشيانه نرفت ، * بر اين فراز ، نهال گلى جوانه نزد .
به ناز غنچه نازكتنى نرست اينجا * كه ديو باد بر آن داغ تازيان نزد .
* * هواى صحبت ياران بوستانم كشت ، * كه در دلم دگر آوند آشنايى نيست .
نسيم ، بوى تن همدمى نمىآرد * كه پير را به جهان چاره جز جدايى نيست .
* * نه دوست تختهء تابوت دوستانم كرد * نه خصم دستهء شلّاق مرگ ساخت مرا .
درخت سوختهء پرتگاه گردنهام ، * كه دست حادثه بىشاخ و برگ ساخت مرا .
غم مَرد
ما سراپا همه اشك * ما دلوجان ، همه درد !
سوخت ما را غم دوست * كشت ما را غم مرد !
آه ! اى پرتو امّيد بتاب * مهربانانه به دلهاى پراكندهء سرد
مهرگان
كاوههاى روزگار ما * مهرههاى بازى شطرنج ضحّاك زمان هستند
دوستان با دوستان ، نامهربان هستند * دشمنى با دوستى ، يكسان !