راه تازه
با آنكه روزگار ، فريبنده مىرود * در دل ، هزار اميد به آينده مىرود
بازوى سخت ، كار سرانگشت كى كند ؟ * چون مور ، در پيالهء لغزنده مىرود
منصور روزگار من است ، آنكه سربلند * تا پاى مرگ ، با لب پرخنده مىرود
از لاشهء تو شرم كند ، خاك گور هم * اى خواجه ! كار چون به كف بنده مىرود
سرمنزل تلاش ، به هر رهگذر يكيست * گر كاروان خلق پراكنده مىرود
مهر سكوت بر لب و پاى تلاش ، باز * اين راه تازهايست كه « پاينده » مىرود
غزلى در شكست
اميد ما ، ز دست نااميدان جام مىگيرد * اميدى نيست ، تا ساغر ز ساقى كام مىگيرد
من از اين كجرويها ، سخت مىترسيدم از اوّل * چه بايد كرد ، گاهى پخته رنگ از خام مىگيرد
ز هم پاشيد امواج غرور سركش ياران * كه دريا در شبان سهمگين آرام مىگيرد
دريغا ! آنكه مىبايست دام از راه برچيند * كنون چون ديوپا ما را به چنگ دام مىگيرد
شكار كركس پير زمان كى مىشدم ؟ . . . آرى ! * كه شاهين از لب ديوار ، مرغ رام مىگيرد
از اين نامآوران ازبسكه ننگ زندگى ديدم * گريزانم دگر از هركه رنگ از نام مىگيرد
من و انديشهء سيماى آن عشقآفرين ، زين پس * كه گاهى حال ما را در چنين ايّام مىگيرد
از پس جوانى
هرچند زمان نكتهدانى ، پيريست * پايان سياه زندگانى ، پيريست
چون خاك ، اسير دست باد است حيات * درياب ! كه از پس جوانى پيريست