تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 966

مساهمون:

ص٩٦٦

تنهايى

غمين مباش ، ز دست تو گر غمى دارم * كه با خيال تو اى دوست ، عالمى دارم به خون طپيدن صيد ، آرزوى صيّاد است * تو شاد باش ، كه من گوشهء غمى دارم دگر ز حال پريشان من چه مىپرسى ؟ * به ياد موى تو افكار دَرهمى دارم غبار سبزه لگدكوبِ باد و باران است * ز اشك و آه ، به دل باغ خرّمى دارم دواى درد مرا جز تو كس نمىداند * بيا كه از تو تمنّاى مرهمى دارم اگر چو موى تو امشب به خويش مىپيچم * عجب مدار ، كه آشفته عالمى دارم امشب اى ماه ، در اين خلوت سرد * نيست كس شاهد پندار ، مرا تو هم امشب ز نهان كردن راز * مىدهى اين‌همه آزار ، مرا امشب افسانهء اين بىخبرى * كرده از روى تو بيزار ، مرا آيد از دور ، نواى جرسى * كه در اين خانه دگر نيست كسى ! * * ديگر اى پنچره ! آن عهد گذشت * كه به روى تو نظر مىكردم يا كه از خانهء همسايه تو را * بوسه با ديدهء تر مىكردم با نثار تو به تاريكى شب * دامنى درّ و گهر مىكردم با تو آن روز ، گرم كارى بود * به هواى بت عيارى بود ياد دارم كه شبى رؤيارنگ * شب مرموز و دل‌انگيز بهار همره شاعر افسون‌كارى * گفتگو بود مرا بر سر يار مىگذشتم ز در خانهء او * ناگه : آن دخترك شيرين‌كار « زلف آشفته و خندان‌لب و مست » * ديده از پنجره بر رويم بست واى بر من ، كه چه با خيره‌سرى * برد ، آن دخترك از ياد ، مرا بىخبر رفت و از آن بىخبرى * سوخت ، در آتش بيداد ، مرا