تنهايى
غمين مباش ، ز دست تو گر غمى دارم * كه با خيال تو اى دوست ، عالمى دارم
به خون طپيدن صيد ، آرزوى صيّاد است * تو شاد باش ، كه من گوشهء غمى دارم
دگر ز حال پريشان من چه مىپرسى ؟ * به ياد موى تو افكار دَرهمى دارم
غبار سبزه لگدكوبِ باد و باران است * ز اشك و آه ، به دل باغ خرّمى دارم
دواى درد مرا جز تو كس نمىداند * بيا كه از تو تمنّاى مرهمى دارم
اگر چو موى تو امشب به خويش مىپيچم * عجب مدار ، كه آشفته عالمى دارم
امشب اى ماه ، در اين خلوت سرد * نيست كس شاهد پندار ، مرا
تو هم امشب ز نهان كردن راز * مىدهى اينهمه آزار ، مرا
امشب افسانهء اين بىخبرى * كرده از روى تو بيزار ، مرا
آيد از دور ، نواى جرسى * كه در اين خانه دگر نيست كسى !
* * ديگر اى پنچره ! آن عهد گذشت * كه به روى تو نظر مىكردم
يا كه از خانهء همسايه تو را * بوسه با ديدهء تر مىكردم
با نثار تو به تاريكى شب * دامنى درّ و گهر مىكردم
با تو آن روز ، گرم كارى بود * به هواى بت عيارى بود
ياد دارم كه شبى رؤيارنگ * شب مرموز و دلانگيز بهار
همره شاعر افسونكارى * گفتگو بود مرا بر سر يار
مىگذشتم ز در خانهء او * ناگه : آن دخترك شيرينكار
« زلف آشفته و خندانلب و مست » * ديده از پنجره بر رويم بست
واى بر من ، كه چه با خيرهسرى * برد ، آن دخترك از ياد ، مرا
بىخبر رفت و از آن بىخبرى * سوخت ، در آتش بيداد ، مرا