در سايههاى شب
نور مهتاب از آن روزن باريك گريخت * پاى شب ، در دل اين كلبهء تاريك شكست !
در سكوت گنهآلود شب از وحشت ننگ * آمد آن دختر حيرتزده فانوس به دست !
* * حلقه بر در ، زد و در سايهء هولآور شب * مات و وحشتزده ناليد و به در كرد نگاه
« كيست » اين نالهء من بود ، كه از خلوت راز * موج زد ، در دل خاموش شب سرد و سياه !
* * گنهم چيست ، كه در عرصهء پرخوف حيات * مىدهد كلك گهربار تو ، آزار مرا ؟ !
يا چه كردم كه به بدنامى و كوتهنظرى * كردى افسانه به هر كوچه و بازار مرا ؟ !
* * همه دانند كه بهر تو زياد است ، زياد * همچو من دختر افسونگر بىمانندى !
من نه آنم كه به بند تو گرفتار شوم * تو مرا بىجهت امروز به خود مىبندى !
* * لب گشودم به تمنّاى دل هرزهء خويش * كه مرا نيست به غير از تو دلاراى دگر !
نگه سرزنشآميز وى افتاد ، به من * گفت برخيز و برو در پى زيباى دگر !
* * « مگر اى مرد ، نگفتى كه به دوران حيات * بعد از اين بهرهء تو غير پشيمانى نيست ؟ »
« سر زلف تو نباشد سر زلف دگرى * از براى دل من قحط پريشانى نيست ؟ »
* * چنگ در موى فروبرده و گفتم كه هنوز * آرزوى دل آواره و گمراه منى !
حيف از اين گونهء گلرنگ و دلاراى تو نيست * كه بر آن بوسه زند خار لب اهرمنى !
* * تا كه خجلتزده در پاى وى افتم ناليد : * كه به دل ديگرم آن صبر و شكيبايى نيست !
بس كن ، اى شاعر گمراه ، كه امروز دگر * دورهء عاشقى و مستى و شيدايى نيست !
* * از پس ميلهء آن دخمه تاريك و سياه * چشم آن مرد مبارز نگران من و توست !
بادهء وصل ، در اين دوره حرام است ، حرام * تا كه اين آتش سوزنده به جان من و توست !