تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 960

مساهمون:

ص٩٦٠
اشعارش در روزنامه‌هاى محلى استوار و سرچشمه و پيكار مردان به چاپ مىرسيد و اشعار انتقادىاش را براى روزنامهء چلنگر مىفرستاد .

دولت عشق

آنكه آلودهء درد و غم هجرانم كرد * بر سر خوان جنون يكسره مهمانم كرد در ازاى دل و دينم غم عشقى بخشيد * خانه‌آباد ، كه شرمندهء احسانم كرد دگران شاد ، كه مهمان غم عشق تواند * اينكه شادند به عشق تو پريشانم كرد دل سپردن هنرم بود و نمىداند كس * هنرم بود كه از كرده پشيمانم كرد شب هجر تو ندانى و نخواهم دانى * دور از جان عزيز تو چه با جانم كرد خيمهء گيسوى شب‌فام تو بر مرمر دوش * جلوهء صبح به پهناى بيابانم كرد اينكه از دامن من بوى گل آمد زان است * سالها پيش سرش زيور دامانم كرد من تهيدست و گدا بيش نبودم « ثابت » * دولت عشق به حشمت چو سليمانم كرد

پير خاركن

ديدم به كوچه صبح يكى پير خاركن * قد خميده و رخ زرد پر از محن در گونه‌اش ز جور زمانه هزار چين * در چهره‌اش ز رنج مشقّت دو صد شكن در پاى پر ز خار غمش پاره گيوه‌اى * در دست پر ز تيغ جفايش يكى رسن در جيب خود نهاده يكى لقمه نان جو * بر تن نموده است يكى ژنده پيرهن جارى ز چشم ، اشك وى از جور روزگار * چون دانه‌هاى لؤلؤ و همچون دُر عدن آتش گرفت قلب من از وضع و حالتش * مغزم ز كار ماند و توانم بشد ز تن نى چاره‌اى ز دست من آيد براى او * نى فايده براى وى از سوز و تاب من نى طاقتى كه بگذرم و راه خود روم * نى مطلبى كه باز نمايم سر سخن چون مردگان ستادم و كردم نظاره‌اش * ننگ آمدم ز زندگى زشت خويشتن چون ديد پير ، حال مرا گفت غم مخور * بسيار ماجراست در اين عالم كهن از پينه‌هاى دست من اين كاخها به پاست * پرورده ز اشك من شده اين سنبل و سمن از جور اغنياست دل لخت ، لخت من * شيرين بود ز خون دلم جمله را دهن چون كهرباى گشت رخم تا چه ارغوان * بگرفت رنگ چهرهء يك عدّه بىوطن