اشعارش در روزنامههاى محلى استوار و سرچشمه و پيكار مردان به چاپ مىرسيد و اشعار انتقادىاش را براى روزنامهء چلنگر مىفرستاد .
دولت عشق
آنكه آلودهء درد و غم هجرانم كرد * بر سر خوان جنون يكسره مهمانم كرد
در ازاى دل و دينم غم عشقى بخشيد * خانهآباد ، كه شرمندهء احسانم كرد
دگران شاد ، كه مهمان غم عشق تواند * اينكه شادند به عشق تو پريشانم كرد
دل سپردن هنرم بود و نمىداند كس * هنرم بود كه از كرده پشيمانم كرد
شب هجر تو ندانى و نخواهم دانى * دور از جان عزيز تو چه با جانم كرد
خيمهء گيسوى شبفام تو بر مرمر دوش * جلوهء صبح به پهناى بيابانم كرد
اينكه از دامن من بوى گل آمد زان است * سالها پيش سرش زيور دامانم كرد
من تهيدست و گدا بيش نبودم « ثابت » * دولت عشق به حشمت چو سليمانم كرد
پير خاركن
ديدم به كوچه صبح يكى پير خاركن * قد خميده و رخ زرد پر از محن
در گونهاش ز جور زمانه هزار چين * در چهرهاش ز رنج مشقّت دو صد شكن
در پاى پر ز خار غمش پاره گيوهاى * در دست پر ز تيغ جفايش يكى رسن
در جيب خود نهاده يكى لقمه نان جو * بر تن نموده است يكى ژنده پيرهن
جارى ز چشم ، اشك وى از جور روزگار * چون دانههاى لؤلؤ و همچون دُر عدن
آتش گرفت قلب من از وضع و حالتش * مغزم ز كار ماند و توانم بشد ز تن
نى چارهاى ز دست من آيد براى او * نى فايده براى وى از سوز و تاب من
نى طاقتى كه بگذرم و راه خود روم * نى مطلبى كه باز نمايم سر سخن
چون مردگان ستادم و كردم نظارهاش * ننگ آمدم ز زندگى زشت خويشتن
چون ديد پير ، حال مرا گفت غم مخور * بسيار ماجراست در اين عالم كهن
از پينههاى دست من اين كاخها به پاست * پرورده ز اشك من شده اين سنبل و سمن
از جور اغنياست دل لخت ، لخت من * شيرين بود ز خون دلم جمله را دهن
چون كهرباى گشت رخم تا چه ارغوان * بگرفت رنگ چهرهء يك عدّه بىوطن