روزى كه متّصل بشود جمع دربهدر * نور خدا بتابد و رخ تابد اهرمن
روزى كه متّحد صف زحمتكشان شود * يكدل شوند پير و جوان جمله مرد و زن
اين كاخها كه ز اشك فقيران به پا شده * با تيشه مىشود همه از بيخ ريشهكن
خواهى اگر كه زود رسد روز انتقام * « ثابت » دعاى كن بر خلّاق ذو المنن
راز ما
هركسى بيمار چشم خويش و من بيمار خويش * چون كلاف سربهگم حيرانم از كردار خويش
مىزنم آتش به جان با شعلهء دل ، تا كنم * رقص بر خاكستر جان و تن تبدار خويش
يك طرف منصور بر دار است يكسو من ، ولى * او به دارِ اين و آن رقصيد و من بر دارِ خويش
ماندهام در پشت در ، عمرى اسير آب و رنگ * مىكشم خط عبث از گردش پرگار خويش
خسته گرديدم از اين بىحاصليها ، واىواى ! * يا به چنگ سرنوشتم ، يا به دام يار خويش
سر به ديوار تجرّد مىزنم در اين اميد * عقدهء دل وا كنم از پردهء پندار خويش
خاك ره روبم به مژگان يا كه ره شويم به اشك * تا كنم هموار و پاك ، اين راه ناهموار خويش
دل در اقليم خدا از هرچه يا بى ، بىنياز * كاروانسالار خود مىباشم و سالار خويش
من گداى كوى يارم ، ور نه مىدانند خلق * دامنم پردُر بود از چشم گوهربار خويش
راز ما با مردم بيگانه « ثابت » گفت و بس * ور نه من با كس نگفتم سرّى از اسرار خويش