برخاست سپس پير روان رو به بيابان * دل از همه بركند
در خاك سپارد تا با ناله و افغان * آن كودك دلبند
ناگاه نظر كرد كه در خون شده غلطان * آن قاتل فرزند
زين گونه كرامت متعجب شد و حيران * گفتا كه : خداوندا ! اى خالق هستى
اى اكبر قهّار * اقرار نمايم كه تو بودى و تو هستى
هرجا و به هر كار * اى خان : به كجايى و چرا ديده ببستى
اى مرد جفاكار * برخيز كه اينك بنمايم به تو برهان ! »
اين دستگه خلقت وين ملك جهان را * لا بد كه خداييست
هشدار كه هر نيك و بد از فاش و نهان را * ناچار سزاييست
آرى به يقين دستگه كون و مكان را * يك روز جزاييست
اين شيوهء اسلام است ، اين رأى مسلمان * مىدان به يقين خود دروى آنچه كه كشتى
در دار مكافات * بايد كه ببخشى و دهى گرچه كه خشتى
كفّارهء ما فات * با نيكى و بخشش شوى اى مرد بهشتى
ايمن تو ز آفات * اين گفتهء قرآن است ، اين شيوهء انسان
اى فكر
اى فكر ! اى هماره مرا رهبر * از دست تو است جان به ستوه اندر
اى پيشواى دولت افريدون * اى رهنمون كاوهء آهنگر !
سير تو تندتر بسزا از برق * پرواز توست سخت چنان تندر
نافذتر از اثير به هر عالم * طيّارتر هم از عرض و جوهر
وى كه دمى ز چشم خلايق دور * چون دلبرى گرفته مرا در بر
بر تو پناه برده ز رنج و درد * در كنج خانه مضطرب و مضطر
وز رنج روز خسته و غرق فكر * دل چون سپند در وسط مجمر
آن دم كه ديو زنگى شب با خشم * بگشود بال از طرف خاور
پوشيده گشت چهر فلك از قير * شب شد سياه همچو دل كافر