گفتا : « به كجا بينى خود را تو ز نخوت ؟ * اى خفتهء غافل ! »
گفتا كه : « خَمش ! صاحب خرگاهم و نعمت * هم قادر و فاعل ! »
گفتا كه : « چه نازى تو بدين جاه و به حشمت * اى فاعل عاجل !
اى ننگ بشر ، رهزن دين ، دشمن ايمان ! » * خون دل ايتام همه خوردى و خوشى
اى مرد ستمگر ! * سرگرم خوشى هستى و در عيشى و نوشى
اى خفته به بستر ! * يك لمحه در آسايش مخلوق نكوشى
اى مايهء هر شر * از چيست كه آزت نرسد ايچ به پايان ؟ »
« اين ملك خدادادى تنها ز شما نيست » * ما را مشمر خوار
گويم كه : « خدا باشد ، گويى كه خدا نيست » * وين عالم و اين دار
بيهوده و بىحاصل و بىقصد و هبا نيست * يك روز به ناچار
نيك و بد هركس را سنجيد به ميزان » * « پس رحم كجا رفت و مروّت به كجا شد »
اى مرد بىآرام * فرق من و تو چبود وين فرق چرا شد ؟
خون جگر و جام * اين سهم مرا گشته و آن سهم تو را شد
ليكن تو به فرجام * بينى كه سزايت رسد از قادر منان »
خان رفته و آن پير به يكسو شده مدهوش * آغشته به خون بود
با وى جسد مردهء فرزند همآغوش * بختش چه نگون بود
بيچاره و درمانده و لببسته و خاموش * بدبخت و زبون بود
هر سنگدلى گردد از اين واقعه گريان * خان نوز نپيموده بُدى اندكى از راه
آشفت هيونش * بس گشت فروپاى هيونش به يكى چاه
بنمود نگونش * بركوفت ورا سخت به سنگى و به ناگاه
بنمود زبونش * پس دفتر عمرش را آورد به پايان
افتاد چو سگ در كف آن معبر و جان داد * با نكبت و ذلّت
يك پرده نشان ما را ز اسرار نهان داد * شد مايهء حيرت
آرى اثر نخوت و بيداد نشان داد * شد مايهء عبرت
تا كس نتوانست شود منكر سبحان
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 718
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧١٨