از بادهء خودخواهى و نخوت شده سرمست * تيرهدل و مغرور
شلّاقكشان ديده ز اطراف فروبست * از ديدهء دلكور
شلّاق به كف چرخزنان بر زبردست * وز آدميت دور
گويى كه نمودهست به پا عالم امكان ! * اندر نظرش خلق خدا چون پشه و مور
با گردوغبارى * از گوش به باطن كر و از ديدهء دلكور
در فهم حمارى * فخرش همه بر مال جهان ، تكيهگهش زور
نه بندى و بارى * از پيش خدا آمده گويى كه ز كيهان
از ديدن خان ، پير پس از جاى بجنبيد * با حال صعوبت
وز هيبت آن هيمنه بر خويش بلرزيد * با وحشت و حيرت
وز صولت آن قافله ، آن طفل بگرييد * با دهشت و وحشت
طفل و پدر از بيم بلا سخت هراسان * بس مركب خان ناگه از اين منظره رم كرد
خنگش به هوا رفت * اين واقعه مولا را آشفت و دژم كرد
از دسته جدا كرد * بر سائل بىملجأ و جا قصد ستم كرد
مأمور جفا شد * شلّاقكشان بر سر وى تاخت به عصيان
زد بر تن و بر سرشان بىبيم و محابا * با شدّت بسيار
برشد به فلك ضجه و هم شيون واوا * از اين دو تن زار
آلوده به خون شدشان يكباره سراپا * وان كودك بيمار
جيغى زد و بسپرد در آغوش پدر ، جان * گفتا كه : « خميده قد و بيچاره و پيرم
اى مرد ستمكار ! » * گفتا كه : « خمش باش كه فرزند اميرم
دم دركش و هشدار » * گفتا كه : « به چنگ تو ستمكار اسيرم
شرمى كن و رحم آر » * گفتا كه : « منم حاكم و مختار و منم خان »
گفتا : « ز چنين جور و جفا گو كه چرا نيست * شرميست ز يزدان ؟ »
گفتا كه : « نفهميدم يزدان به چه معنيست * اى سائل عريان ! »
اين نوع سخن گشت كهن ، مقصود از آن چيست * اى تالى حيوان !
هان چيست تو را بر سخن بيهُده برهان »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 717
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧١٧