در كوى وفاى تو تا جان به تنم باشد * بر شمع رخت سوزم پرخون پر پروانه
شد كعبهء ما كويت و اندر خم گيسويت * صدها چو منِ محزون ، مجنون شد و ديوانه
عشق تو مرا آموخت مىخوارگىام ور نه * كى بود مرا در سر رسم و ره ميخانه
دور از تو پريشانم در آتش هجرانم * هرگز نپسندد غير اين ظلم به بيگانه
اشكم نه ثمر دارد آهم نه اثر دارد * هر نيمهشبى كردم هوهو در اين خانه
چون يوسف كنعانى از ديده تو پنهانى * بنماى جمال خود بر محرم و بيگانه
از خويش نِيم ناصح منماى دگر پندم * آلودهء مىگشتم دُردىكش ميخانه
گر چشم نمىدادى « تمكين » ز سر كويش * اندر كمر همّت زن دامن مردانه
گلعذار هجران
دلم خونابه شد بس در غمت شب ديده تر كردم * به يادت سينه چون مجمر ز آتش شعلهور كردم
شبى خوش داشتم با ياد وصلت اى مه رعنا * به مه نظارهگر تا صبحدم آه سحر كردم
خيالت همدم ما بود و خود غايب نمىدانى * به گردون چون مسيحاى فلك سير و سفر كردم
طربانگيز با خود داشتم شيرين خيالى را * پى ديدار رويت متّصل ديده به در كردم
همه گويند آه صبحدم تأثيرها دارد * ز ناليدن گواه خويشتن نور قمر كردم
دگر از نغمه شد خاموش مرغ صبحدم ، امّا * هزاران ناله بر ياد تو با ياد سحر كردم
ز نوك تير مژگانت حذر اى ترك غارتگر * ز بيم جان دو دست خود به روى دل سپر كردم
تو اى شمع شب تار دل غمپرور « تمكين » * ز لوح سينه مهرت اى جفاپيشه بدر كردم