تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 920

مساهمون:

ص٩٢٠
در كوى وفاى تو تا جان به تنم باشد * بر شمع رخت سوزم پرخون پر پروانه شد كعبهء ما كويت و اندر خم گيسويت * صدها چو منِ محزون ، مجنون شد و ديوانه عشق تو مرا آموخت مىخوارگىام ور نه * كى بود مرا در سر رسم و ره ميخانه دور از تو پريشانم در آتش هجرانم * هرگز نپسندد غير اين ظلم به بيگانه اشكم نه ثمر دارد آهم نه اثر دارد * هر نيمه‌شبى كردم هوهو در اين خانه چون يوسف كنعانى از ديده تو پنهانى * بنماى جمال خود بر محرم و بيگانه از خويش نِيم ناصح منماى دگر پندم * آلودهء مىگشتم دُردىكش ميخانه گر چشم نمىدادى « تمكين » ز سر كويش * اندر كمر همّت زن دامن مردانه

گل‌عذار هجران

دلم خونابه شد بس در غمت شب ديده تر كردم * به يادت سينه چون مجمر ز آتش شعله‌ور كردم شبى خوش داشتم با ياد وصلت اى مه رعنا * به مه نظاره‌گر تا صبحدم آه سحر كردم خيالت همدم ما بود و خود غايب نمىدانى * به گردون چون مسيحاى فلك سير و سفر كردم طرب‌انگيز با خود داشتم شيرين خيالى را * پى ديدار رويت متّصل ديده به در كردم همه گويند آه صبحدم تأثيرها دارد * ز ناليدن گواه خويشتن نور قمر كردم دگر از نغمه شد خاموش مرغ صبحدم ، امّا * هزاران ناله بر ياد تو با ياد سحر كردم ز نوك تير مژگانت حذر اى ترك غارتگر * ز بيم جان دو دست خود به روى دل سپر كردم تو اى شمع شب تار دل غم‌پرور « تمكين » * ز لوح سينه مهرت اى جفاپيشه بدر كردم