آتش كاروان
بختم مدد نكرد چو با كاروان روم * مىسوزم آنقدر كه چو دود از ميان روم
بخت سبك عنانم اگر همرهى كند * چون گرد ره به بدرقهء كاروان روم
سر مىكشم چو سفله كه برخيزم اى دريغ * كو پاى قدرتى كه پى همرهان روم
امكان بىوفايى از اين بيش چون نبود * بر جان زدم شرار كه تا لامكان روم
صحرا سكوت مرگ گرفتهست و من غمين * شمع مزار خويش شدم كز جهان روم
خاكسترم به جاى نماند به يادگار * با گردباد حادثه تا آسمان روم
گرفتار عاشقى
بشكسته پشت طاقتم از بار عاشقى * چون من كسى مباد گرفتار عاشقى
چشمم گريست دوش ندانستم اين حريف * در خواب ديده دولت بيدار عاشقى
عمرى به خواب امن برفتيم سايهوار * در زير بىپناهى ديوار عاشقى
جز رنگ بىوفايى و محنت كجا زدهست * مشّاطهء زمانه به رخسار عاشقى
مرغ دلم كه طاقت خارى ز گل نداشت * ديوانه رفته بود به پيكار عاشقى
يكعمر همچو بخت در اين راه پربلا * از من رميده توسن رهوار عاشقى
* * مىخواستم كه شكوه از اين بيشتر كنم * از محنت و مشقّت بسيار عاشقى
دل ناله كرد و گفت كه اى بىخبر ز عشق * بر جان بلا خريده خريدار عاشقى
عمرى كه حاصلش همه رنج و غم و بلاست * بهتر كه بگذرد همه در كار عاشقى
جانم سوختى
همچو نى اى عشق جانم سوختى * بندبند استخوانم سوختى
لب چو بستم سينه شد آتشفشان * چون گشودم لب زبانم سوختى
شعلهات از سينه هم بالا گرفت * آنقدر تا آشيانم سوختى
همچنان هندو كه سوزد مرده را * زندهزنده جسم و جانم سوختى
ناتوانى ديدى و بىتابىام * آخرين تابوتوانم سوختى