تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 896

مساهمون:

ص٨٩٦

آتش كاروان

بختم مدد نكرد چو با كاروان روم * مىسوزم آن‌قدر كه چو دود از ميان روم بخت سبك عنانم اگر همرهى كند * چون گرد ره به بدرقهء كاروان روم سر مىكشم چو سفله كه برخيزم اى دريغ * كو پاى قدرتى كه پى همرهان روم امكان بىوفايى از اين بيش چون نبود * بر جان زدم شرار كه تا لامكان روم صحرا سكوت مرگ گرفته‌ست و من غمين * شمع مزار خويش شدم كز جهان روم خاكسترم به جاى نماند به يادگار * با گردباد حادثه تا آسمان روم

گرفتار عاشقى

بشكسته پشت طاقتم از بار عاشقى * چون من كسى مباد گرفتار عاشقى چشمم گريست دوش ندانستم اين حريف * در خواب ديده دولت بيدار عاشقى عمرى به خواب امن برفتيم سايه‌وار * در زير بىپناهى ديوار عاشقى جز رنگ بىوفايى و محنت كجا زده‌ست * مشّاطهء زمانه به رخسار عاشقى مرغ دلم كه طاقت خارى ز گل نداشت * ديوانه رفته بود به پيكار عاشقى يك‌عمر همچو بخت در اين راه پربلا * از من رميده توسن رهوار عاشقى * * مىخواستم كه شكوه از اين بيشتر كنم * از محنت و مشقّت بسيار عاشقى دل ناله كرد و گفت كه اى بىخبر ز عشق * بر جان بلا خريده خريدار عاشقى عمرى كه حاصلش همه رنج و غم و بلاست * بهتر كه بگذرد همه در كار عاشقى

جانم سوختى

همچو نى اى عشق جانم سوختى * بندبند استخوانم سوختى لب چو بستم سينه شد آتشفشان * چون گشودم لب زبانم سوختى شعله‌ات از سينه هم بالا گرفت * آن‌قدر تا آشيانم سوختى همچنان هندو كه سوزد مرده را * زنده‌زنده جسم و جانم سوختى ناتوانى ديدى و بىتابىام * آخرين تاب‌وتوانم سوختى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 896 | سيد محمد باقر برقعى