تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 871

مساهمون:

ص٨٧١

شرار عشق يار

جام دل از بادهء وحدت شبى لبريز كن * چهرهء خود را به خون ديده رنگ‌آميز كن بوسه زن بر آستان پاك پير مىفروش * زينهار از صحبت شيخ ريا پرهيز كن در توانايى زپاافتادگان را دست گير * خويش را فارغ ز بيم روز رستاخيز كن گر به سر دارى هواى وصل آن خورشيد او * در فضاى عشق خود را ذرّه‌اى ناچيز كن در جوانى غافل از فرسايش پيرى مباش * در بهار زندگانى يادى از پاييز كن سينه صحراييست سوزان با شرار عشق يار * « تائب » آسا ديده را درياى شورانگيز كن

بند غم

خون گرفته‌ست مه روى تو را * كرده گلگون رخ نيكوى تو را سيزده‌ساله‌اى و بدر منى * درّ شهوار يتيم حسنى مرگ در كام تو اى نور بصر * از عسل بود بسى شيرين‌تر پيكرت زير سم اسب عدو * خرد شد اى به فداى تو عمو به كمانخانهء ابروت قسم * به كمند سر گيسوت قسم چون عمو كس به تو دلباخته نيست * حيف ! كارى ز عمو ساخته نيست قسم اى غنچهء نورسته من * قاسم اى دسته‌گل بستهء من « تائب » غم‌زده را يارى كن * بازش از بند گرفتارى كن

مهر بو تراب

بيا كه از صدف ديده درّ ناب افتد * دل از شرارهء عشقت در التهاب افتد نگار من چو برآيد به مركب از سر ناز * سزد كه حلقهء چشم منش ركاب افتد به پيشگاه تو شرمنده ماه مىگردد * ز چهرهء تو اگر لحظه‌اى نقاب افتد صبا شميم تو را گر به بوستان ببرد * عرق ز شرم به روى گل و گلاب افتد چو بزم ما شود از مهر عارضت روشن * قسم به جان تو از رونق آفتاب افتد نخفته منتظرانت شب از غم هجران * خطا ز ديده بود گر دمى به خواب افتد به شوق ذرّه صفت رقص مىكند « تائب » * بر او چو پرتوى از مهر بو تراب افتد