شرار عشق يار
جام دل از بادهء وحدت شبى لبريز كن * چهرهء خود را به خون ديده رنگآميز كن
بوسه زن بر آستان پاك پير مىفروش * زينهار از صحبت شيخ ريا پرهيز كن
در توانايى زپاافتادگان را دست گير * خويش را فارغ ز بيم روز رستاخيز كن
گر به سر دارى هواى وصل آن خورشيد او * در فضاى عشق خود را ذرّهاى ناچيز كن
در جوانى غافل از فرسايش پيرى مباش * در بهار زندگانى يادى از پاييز كن
سينه صحراييست سوزان با شرار عشق يار * « تائب » آسا ديده را درياى شورانگيز كن
بند غم
خون گرفتهست مه روى تو را * كرده گلگون رخ نيكوى تو را
سيزدهسالهاى و بدر منى * درّ شهوار يتيم حسنى
مرگ در كام تو اى نور بصر * از عسل بود بسى شيرينتر
پيكرت زير سم اسب عدو * خرد شد اى به فداى تو عمو
به كمانخانهء ابروت قسم * به كمند سر گيسوت قسم
چون عمو كس به تو دلباخته نيست * حيف ! كارى ز عمو ساخته نيست
قسم اى غنچهء نورسته من * قاسم اى دستهگل بستهء من
« تائب » غمزده را يارى كن * بازش از بند گرفتارى كن
مهر بو تراب
بيا كه از صدف ديده درّ ناب افتد * دل از شرارهء عشقت در التهاب افتد
نگار من چو برآيد به مركب از سر ناز * سزد كه حلقهء چشم منش ركاب افتد
به پيشگاه تو شرمنده ماه مىگردد * ز چهرهء تو اگر لحظهاى نقاب افتد
صبا شميم تو را گر به بوستان ببرد * عرق ز شرم به روى گل و گلاب افتد
چو بزم ما شود از مهر عارضت روشن * قسم به جان تو از رونق آفتاب افتد
نخفته منتظرانت شب از غم هجران * خطا ز ديده بود گر دمى به خواب افتد
به شوق ذرّه صفت رقص مىكند « تائب » * بر او چو پرتوى از مهر بو تراب افتد