ساقى كوثر به روز رستخيز * درگشاى روضهء رضوان عليست
تاج عزّت بر سرش زيبنده باد * رهرو شاهنشه مردان عليست
روز محشر نيست باكم از گناه * زان كه دانم شافع « پيمان » عليست
شعلهء جنگ
اين شعلهء جانسوز كه نامش جنگ است * در زير سرش هزارها نيرنگ است
آبى كه كند شعلهء آن را خاموش * در چشم كسى هست كه قلبش سنگ است
مكتب حسن
چشم دل تا بر جمال دلربايت دوختم * شمعآسا در ميان جمع تنها سوختم
خاطرى آسوده دارم تا ابد در عاشقى * عشق را در مكتب حسن تو من آموختم
گفت « پيمان » گر خريدم رنج هجران را ز يار * عيش و شادى را به يكباره به او بفروختم