شبى كه يكتن از آنان ميان ره گم شد * به سينه پيرهن صبر پاره مىكردم
به طشت زر به لبت چوب خيزران مىزد * يزيد و من به تحيّر نظاره مىكردم
به سينه چنگزنان خيره مىشدم به رباب * چو ياد تشنگى شيرخواره مىكردم
به قطرهقطره اشكم از اين سفر « تائب » * هماره آب دلسنگ خاره مىكردم
حريم خلوت دل
هزار بىپروبالم به آشيانهء خويش * دلم خوش است به گلبانگ عاشقانه خويش
خموش باش و مگو راز دل كه بلبل زار * فتاد در قفس تنگ از ترانهء خويش
نظر به خوان سليمان مكن به چشم اميد * ببين چگونه كشد مور بار دانهء خويش
به شوق ديدن رخسار آن مسيحا دم * كنم معالجهء درد را بهانهء خويش
فضاى محفل « تائب » هميشه تاريك است * به دست باد هوس داده شمع خانهء خويش
جولانگه عشق
صد بوسه از آن لعل شكرخند بگيرم * كام دل ديوانه به ترفند بگيرم
شيرين بود ازبسكه لب لعل تو ترسم * چندان بمكم تا مرض قند بگيرم
تا چشم بد از جلوهء روى تو كنم دور * بالاى سرت مجمر اسپند بگيرم
شيرازه كنم مصحف سىپارهء پارهء دل را * وز تار سر زلف تو پيوند بگيرم
در قرب مناى تو كه جولانگه عشق است * تصميم به قربانى فرزند بگيرم
بىروى تو در پيش ره دشت جنون را * با پاى پر از آبله تا چند بگيرم
از عشق مكن « تائبم » اى واعظ خودبين * حاشا كه از اين موعظهها پند بگيرم
جور خزان
بشكست به سنگ غم اياغم * « سيلىخور باد شد چرا غم »
هنگام غريبى و جدايى * رفتى و نيامدى سراغم
سرخوردهء نُه رواق چرخم * كمحوصله بىدلودماغم
رخساره به سيلى ارغوانيست * بر لانهء دل نشسته داغم
طى گشت بهار عمر « تائب » * وز جور خزان فسرد با غم