تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 870

مساهمون:

ص٨٧٠
شبى كه يك‌تن از آنان ميان ره گم شد * به سينه پيرهن صبر پاره مىكردم به طشت زر به لبت چوب خيزران مىزد * يزيد و من به تحيّر نظاره مىكردم به سينه چنگ‌زنان خيره مىشدم به رباب * چو ياد تشنگى شيرخواره مىكردم به قطره‌قطره اشكم از اين سفر « تائب » * هماره آب دل‌سنگ خاره مىكردم

حريم خلوت دل

هزار بىپروبالم به آشيانهء خويش * دلم خوش است به گلبانگ عاشقانه خويش خموش باش و مگو راز دل كه بلبل زار * فتاد در قفس تنگ از ترانهء خويش نظر به خوان سليمان مكن به چشم اميد * ببين چگونه كشد مور بار دانهء خويش به شوق ديدن رخسار آن مسيحا دم * كنم معالجهء درد را بهانهء خويش فضاى محفل « تائب » هميشه تاريك است * به دست باد هوس داده شمع خانهء خويش

جولانگه عشق

صد بوسه از آن لعل شكرخند بگيرم * كام دل ديوانه به ترفند بگيرم شيرين بود ازبس‌كه لب لعل تو ترسم * چندان بمكم تا مرض قند بگيرم تا چشم بد از جلوهء روى تو كنم دور * بالاى سرت مجمر اسپند بگيرم شيرازه كنم مصحف سىپارهء پارهء دل را * وز تار سر زلف تو پيوند بگيرم در قرب مناى تو كه جولانگه عشق است * تصميم به قربانى فرزند بگيرم بىروى تو در پيش ره دشت جنون را * با پاى پر از آبله تا چند بگيرم از عشق مكن « تائبم » اى واعظ خودبين * حاشا كه از اين موعظه‌ها پند بگيرم

جور خزان

بشكست به سنگ غم اياغم * « سيلىخور باد شد چرا غم » هنگام غريبى و جدايى * رفتى و نيامدى سراغم سرخوردهء نُه رواق چرخم * كم‌حوصله بىدل‌ودماغم رخساره به سيلى ارغوانيست * بر لانهء دل نشسته داغم طى گشت بهار عمر « تائب » * وز جور خزان فسرد با غم