تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 864

مساهمون:

ص٨٦٤
گهى هست در شادى و گه به ماتم * چرا دارد آن شيوهء بىوفايى گهى نورافروز جشن تولد * گهى در عزا مىكند خودنمايى همىگفت پروانه‌اى شمع سوزان * كه يك‌دم ز سوزت ندارم رهايى به دورت بگردم مبادا كه روزى * ميان من و تو بيفتد جدايى در آن گيرودارى كه بودش به صحبت * به پايان شد آن شمع از روشنايى بگفتا بجز سوختن چيست كارم * خدايا چه كردم كجايى ، كجايى بسوزم بسازم در اين روزگاران * كه تا مىنمايد خدايم خدايى تو « پيمان » بخوان قصّهء شمع سوزان * كه شد رمز مفتاح مشكل‌گشايى وفايى نباشد در اين روزگاران * كه حتّى بود شمع نورش ريايى

مىخندم

به دنيا سخت هشيارم ولى مستانه مىخندم * بر اين دنياى پرافسون چه خوش جانانه مىخندم نباشد روزگارى تلخ‌تر از روزگار ما * به كج‌رفتارى اين كلبهء ويرانه مىخندم به روز و ماه و سال و قرن اين دنياى بىارزش * نه اين ساعت نه اين لحظه ، بدان سالانه مىخندم بنوش اين بادهء مستى كه گردد لذّتى حاصل * چه خوش بر اين مى و بر مستى و ميخانه مىخندم نگارا زلف را بر باد دادى كى كند عاقل * كه دايم بر سر و بر زلف و بر اين شانه مىخندم چرا پروانه دور شمع مىسوزد تن خود را * به شمع روشن و بر سوزش پروانه مىخندم كجا اين آشناييها به ياران با اثر باشد * نمودم دوستان را ترك و با بيگانه مىخندم اگر در اجتماعى نيست من را تاب حزن و غم * بر اين نيرنگ جمعيت به كنج خانه مىخندم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 864 | سيد محمد باقر برقعى