گهى هست در شادى و گه به ماتم * چرا دارد آن شيوهء بىوفايى
گهى نورافروز جشن تولد * گهى در عزا مىكند خودنمايى
همىگفت پروانهاى شمع سوزان * كه يكدم ز سوزت ندارم رهايى
به دورت بگردم مبادا كه روزى * ميان من و تو بيفتد جدايى
در آن گيرودارى كه بودش به صحبت * به پايان شد آن شمع از روشنايى
بگفتا بجز سوختن چيست كارم * خدايا چه كردم كجايى ، كجايى
بسوزم بسازم در اين روزگاران * كه تا مىنمايد خدايم خدايى
تو « پيمان » بخوان قصّهء شمع سوزان * كه شد رمز مفتاح مشكلگشايى
وفايى نباشد در اين روزگاران * كه حتّى بود شمع نورش ريايى
مىخندم
به دنيا سخت هشيارم ولى مستانه مىخندم * بر اين دنياى پرافسون چه خوش جانانه مىخندم
نباشد روزگارى تلختر از روزگار ما * به كجرفتارى اين كلبهء ويرانه مىخندم
به روز و ماه و سال و قرن اين دنياى بىارزش * نه اين ساعت نه اين لحظه ، بدان سالانه مىخندم
بنوش اين بادهء مستى كه گردد لذّتى حاصل * چه خوش بر اين مى و بر مستى و ميخانه مىخندم
نگارا زلف را بر باد دادى كى كند عاقل * كه دايم بر سر و بر زلف و بر اين شانه مىخندم
چرا پروانه دور شمع مىسوزد تن خود را * به شمع روشن و بر سوزش پروانه مىخندم
كجا اين آشناييها به ياران با اثر باشد * نمودم دوستان را ترك و با بيگانه مىخندم
اگر در اجتماعى نيست من را تاب حزن و غم * بر اين نيرنگ جمعيت به كنج خانه مىخندم