دردا كه نوشداروى زخم هلاك را * يكچند بعد مرگ به سهراب دادهايم
ما داغ لالههاى غزل را به باغ عشق * شب تا سحر به خون جگر آب دادهايم
مرآت دل كه جلوهگه ذات كبرياست * با آبيارى مژه سيماب دادهايم
سجّاده پر ز اشك روان است اى سپهر * زينت از اين ستاره به محراب دادهايم
در بوستان اهل ادب « تائب » ازچهرو * آبى به گُل نداده و گُل آب دادهايم
سحرگاه قرآن
تا دلم در بند گيسوى نگار افتاده است * بىمحابا سر به صحراى جنون بنهاده است
اشك خونآلود حسرت در سحرگاه فراق * آبرو بر عاشقانِ بىسروپا داده است
طفل دل را مادر گيتى در اين ويرانسرا * همنوا با نالهء جغد بدآوا زاده است
مىزنم جام مى و پروايم از تعزير نيست * محتسب هم روز و شب سرمست جام باده است
سر فرو كى آورم چون بيد مجنون پيش خلق * عاشق سروم كه روى پاى خود استاده است
هركه بردارد ز پا قيد گران آزاد نيست * هركه از بند تعلّق وارهد آزاده است
« تائب » از روزى كه پيمان بسته با دُردىكشان * فارغ از تسبيح و از دستار و از سجّاده است
كبوتران حرم
به زخمهاى تنت چون اشاره مىكردم * به دامن از مژه جارى ستاره مىكردم
براى رفتنِ تا كوفه داشتم ترديد * به مصحفِ بدنت استخاره مىكردم
ز سيل گريهء لرزان خويش در كوفه * خراب پايهء دارالاماره مىكردم
كبوتران حريم تو را به هر منزل * به قصد منزل ديگر شماره مىكردم