تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 831

مساهمون:

ص٨٣١
اندر كجاى جويمت اى نامزد جوان * در كوه و درّه يا كه به دشت و به مرغزار آرامگه گزيده به پاى گلى و يا * خوار و زبون فتاده كنار سياه‌خار جستم تو را همى به بيابان و دشت و كوه * جانم به لب رسيد و نشد گورت آشكار از جسم خونچكان تو كس را خبر نشد * جز ماهيان آب و يا مرغ لاشه‌خوار اى يار بخش جرمم و از من گنه مگير * نك مىسپارمت به خداوند هشت و چار نايافته مزار تو و بهر جستجو * خاموش گشت در دل شب شمع شعله‌بار گر شمع مرد در طلبت گوى مرده باد * سر برزند ز كاخ دلم شعله صدهزار از سوز و از گداز بيفسرد شاخ گل * گرچه دو ديده ز اشك ورا بود آبيار افسوس صد فسوس كه گورت نجستنىست * گر شمع و گل برآرم چندين هزار بار ار گور تو ز شمع و ز گل بىنصيب ماند * زيبد كه جان خويش به راهت كنم نثار دشت است پهن و كوه بلند است و درّه ژرف * صحراست بيكران و سترگ است بيشه‌زار خود رزمگه فزون ز هزار است اى فسوس * نتوان به وصل كالبدت بُد اميدوار اى گمشده عزيزم و اى مونس دلم * بادت خداى يار در اين دشت و كوهسار اى كوههاى خونين اى درّه‌هاى سرخ * اى دشتهاى رنگين اى رود و جويبار اى نهرهاى جارى و اى سيل و آبشار * اى باغهاى خرّم و اى مرز و كشتزار اى خاك تيره‌فام و ايا آب نيلگون * زانِ من است آنكه تو بگرفته در كنار اى لاله‌گون بدن كه كنارت گزيد جاى * ياريست بس عزيز ورا محترم بدار آن به ، به گوشه رفته كنم چاره درد خويش * از سوز دل بگريم چون ابر نوبهار آرم به ياد يك‌يك آن روزهاى عشق * آن قصّه‌هاى سوز در اين روز سوگوار اى دوست ياد باد زمان وصال ما * خوش بود آن زمانه و آن عهد و روزگار خوش بود در ميانه سخنهاى سرّ عشق * خوش بود از دو يار بسا بوسه بىشمار خوش بود زان كه عشق و جوانى به كام بود * آرى خوش است آنكه ز عشق است كامكار خوش بود دل مدام ز آينده ، اى دريغ * اين روزهاى تيره نمىرفت انتظار اى يار ، بىتو تلخ و گران است زندگى * مرگ است به ز زندگى تلخ و ناگوار چندان نمود مويه و چندان بكند موى * چندان كشيد از دل خود آه شعله‌بار چندان بكرد ناله و چندان فغان نمود * چندان بريخت از دو بصر درّ شاهوار چندان گله نمود ز بخت و ز زندگى * چندان نمود شكوه از اين چرخ كج‌مدار