اندر كجاى جويمت اى نامزد جوان * در كوه و درّه يا كه به دشت و به مرغزار
آرامگه گزيده به پاى گلى و يا * خوار و زبون فتاده كنار سياهخار
جستم تو را همى به بيابان و دشت و كوه * جانم به لب رسيد و نشد گورت آشكار
از جسم خونچكان تو كس را خبر نشد * جز ماهيان آب و يا مرغ لاشهخوار
اى يار بخش جرمم و از من گنه مگير * نك مىسپارمت به خداوند هشت و چار
نايافته مزار تو و بهر جستجو * خاموش گشت در دل شب شمع شعلهبار
گر شمع مرد در طلبت گوى مرده باد * سر برزند ز كاخ دلم شعله صدهزار
از سوز و از گداز بيفسرد شاخ گل * گرچه دو ديده ز اشك ورا بود آبيار
افسوس صد فسوس كه گورت نجستنىست * گر شمع و گل برآرم چندين هزار بار
ار گور تو ز شمع و ز گل بىنصيب ماند * زيبد كه جان خويش به راهت كنم نثار
دشت است پهن و كوه بلند است و درّه ژرف * صحراست بيكران و سترگ است بيشهزار
خود رزمگه فزون ز هزار است اى فسوس * نتوان به وصل كالبدت بُد اميدوار
اى گمشده عزيزم و اى مونس دلم * بادت خداى يار در اين دشت و كوهسار
اى كوههاى خونين اى درّههاى سرخ * اى دشتهاى رنگين اى رود و جويبار
اى نهرهاى جارى و اى سيل و آبشار * اى باغهاى خرّم و اى مرز و كشتزار
اى خاك تيرهفام و ايا آب نيلگون * زانِ من است آنكه تو بگرفته در كنار
اى لالهگون بدن كه كنارت گزيد جاى * ياريست بس عزيز ورا محترم بدار
آن به ، به گوشه رفته كنم چاره درد خويش * از سوز دل بگريم چون ابر نوبهار
آرم به ياد يكيك آن روزهاى عشق * آن قصّههاى سوز در اين روز سوگوار
اى دوست ياد باد زمان وصال ما * خوش بود آن زمانه و آن عهد و روزگار
خوش بود در ميانه سخنهاى سرّ عشق * خوش بود از دو يار بسا بوسه بىشمار
خوش بود زان كه عشق و جوانى به كام بود * آرى خوش است آنكه ز عشق است كامكار
خوش بود دل مدام ز آينده ، اى دريغ * اين روزهاى تيره نمىرفت انتظار
اى يار ، بىتو تلخ و گران است زندگى * مرگ است به ز زندگى تلخ و ناگوار
چندان نمود مويه و چندان بكند موى * چندان كشيد از دل خود آه شعلهبار
چندان بكرد ناله و چندان فغان نمود * چندان بريخت از دو بصر درّ شاهوار
چندان گله نمود ز بخت و ز زندگى * چندان نمود شكوه از اين چرخ كجمدار
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 831
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٨٣١