كار او جمله ستمكارى و خونآشامى * پيشهاش زر به گرو بردن از اين دشت و ديار
گرگ سرمايه زمانى به خدايى گذراند * اينك آن روز رسيدهست كه اين آدمخوار
از نگهدارى خود نيز به جان آمده است * آرى اين پير ز نوشيدن خون گشته فكار
ديرگاهيست كه داننده برآورد خروش * كز ستمكارى سرمايه جهان شد بيزار
خاور خفته از اين بانگ بجنبيد ز جاى * لشكر گرسنگان يكسره شد بر پيكار
گفتگو نيست كه گرگ از پس اين خانه چو رفت * پيكر آرايد و آيد به ميان ديگربار
سخن آن است كه از سينهء سربستهء خاك * تخمهء گرگ دلى سربهسر افتد به كنار
مىخروشند جوانان كه بلى مىسازيم * بوستانى تهى از خار و خس استعمار
مىخروشند كه امسال چو از بخت بهار * خرد از توشهء دانش بشود برخوردار
آرزوى دل شيدايى مردان دلير * بال گيرد ابر افراز جهان شاهينوار
اينك اين برزخ بگذشتن و اين شهر اميد * اينك اين تيغ پرندآور و اين تيزسوار
تا چه زايد شب آبستن طوفانانگيز * چشم مردم نگران است و روانها تبدار
درد چون قابلهاى از دل اين مادر پير * كودكى تازه ببارد به جهان بر هنجار
اينهمه رنج كه آزادهدلان مىبينند * پادزهرىست كه بايد بچشد اين بيمار
اين جوانان كه به هر گوشه به خون مىخسبند * رشك گلهاى جهانند به فرداى شمار
اگر از برزخ امسال جهان خوش گذرد * راه فردا نه چو امروز بود ناهموار
چهر امروز همه خيزش و جوش است و خروش * چهر فردا چه بود ؟ ديده به آينده سپار
ديده بگشاى به رخسار جهان نيك ببين * هركجا دستهگلى تازهتر از تازهنگار
چين خسبيده به زنجير چو شد بند گسل * هند فرتوت برافكند ز پيكر مسمار
كشور نيل به اروند زمين بازو داد * الجزاير بشد از آتش و خون آتشزار
كشتكاران شكر تخت به كيهان بردند * كينهگيران سيهپوست گسستند مهار
نفتگيران كه به ايران دلشان گريان بود * خون چو دادند بشستند ز دلها زنگار
پيرمردى كه بجز اشك درون يار نداشت * اشك پرورد و به پر مژدهدلان شد غمخوار
تا بغرّيد كه نفت از دل ايران نبرند * بىزيان گشت همه چنگ و دل افسونكار
ما گرفتار بلاييم و زمين در جنبش * ما به زنجير گرانيم و جهان رزمگزار
ليكن اين كاخ كهنگشتهء سوداجويى * آنچنان ريخته از چارستونش ديوار
كه اگر وصلهء پولاد به پايش فكند * واژگون گردد و بر جاى بميرد ناچار
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 834
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٨٣٤