تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 811

مساهمون:

ص٨١١
گر هست از تو نشأت شيرينى * ما راست نيز همّت فرهادى نيروى عشق مىشكند آخر * گر خود تو راست بازوى پولادى ترسم كه چون تو سنگ‌دلى گيرد * داد من از تو اى بت بيدادى نيلى چو كرد سيلى عشقت روى * حسرت برى به سيلى استادى اى بس‌كه گفته است اديب عشق : * « چشم من است دجلهء بغدادى » « 1 »

در آستانهء پيرى

چيره چون گرديد پيرى بر دل برناى من * تيره‌گون گرديد نور ديدهء بيناى من ميل خاطر مىگرايد سوى عقل از كوى عشق * رو به خاموشيست ديگر شعلهء سوداى من عمر در شب‌زنده‌داريها به پايان رفت ليك * فرق دارد اين زمان بيدارى شبهاى من عشق مىباريد از چشمم به دوران شباب * اشك مىبارد كنون اين ديده در واى من روزگارى همچو سروم بود قامت وين زمان * بيد گريانيست بر جان زان قد و بالاى من تن دوتا گرديده زير بار هر دون همّتى * دل خروشان در عزاى عزّ و استغناى من عيب پيداى تنم پنهان كجا ماند كنونك * راز پنهان دلم پيداست در سيماى من از براى لقمه‌اى نان ناز دونان مىكشم * سوى پستى مىگرايد همّت والاى من اى كه ديدى بارها بيزارم از صدر جلال * حال در صف‌نعال افتاده بينى جاى من
هامش
( 1 ) - اين مصراع از غزل اديب نيشابورى است بدين مطلع :بازآ از فراق آن بت نوشادى * چشم من است دجلهء بغدادى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 811 | سيد محمد باقر برقعى