تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 812

مساهمون:

ص٨١٢
با چنين جان‌ودلى فرسوده چون سازد كسى * چارهء درد توانسوز روان‌فرساى من واى كز خودخواهى اسكندر طبع حرون * جان به غربت مىسپارد در وطن داراى من آه كز غدر و نفاق همرهان سست‌عهد * بر صليب نامرادى مىرود عيساى من حسرتا كاندر غم نادانى جمعى نزار * نيست جز حسرت ، نصيب اين دل داناى من ترك آيين وفا دانم كه نتوانم ولى * باب بازار جهان كى بوده اين كالاى من من همان گنگم كه خوابم درخور تعبير بود * گشت زندان خموشى مدفن رؤياى من حسرت آب حياتم كشت اى خضر اميد * از سرابى چاره فرما رنج استسقاى من مژدهء پايان هستى آردم موى سپيد * وين سپيده سر زد آخر از شب يلداى من من كه مغلوب غمم نبود دماغ صحبتم * گفتهء « غالب » مگر دارد بيان شكواى من : « خوى من افسون رنجش خوانده بر احباب من * بخت من پيمان سازش بسته با اعداى من » « مىفشارم خون ز دل وانگاه مىمالم به روى * بو كه دريابند پنهان من از پيداى من » « 1 »

اندرز

اى تازه‌نهال باغ هستى * هرگز مگراى سوى پستى پاكيزه‌خصال و نيك‌خو باش * بد بسيار است تو نكو باش
هامش
( 1 ) - دو بيت آخر از ميرزا اسد اللّه خان غالب شاعر معروف هندى است .