با چنين جانودلى فرسوده چون سازد كسى * چارهء درد توانسوز روانفرساى من
واى كز خودخواهى اسكندر طبع حرون * جان به غربت مىسپارد در وطن داراى من
آه كز غدر و نفاق همرهان سستعهد * بر صليب نامرادى مىرود عيساى من
حسرتا كاندر غم نادانى جمعى نزار * نيست جز حسرت ، نصيب اين دل داناى من
ترك آيين وفا دانم كه نتوانم ولى * باب بازار جهان كى بوده اين كالاى من
من همان گنگم كه خوابم درخور تعبير بود * گشت زندان خموشى مدفن رؤياى من
حسرت آب حياتم كشت اى خضر اميد * از سرابى چاره فرما رنج استسقاى من
مژدهء پايان هستى آردم موى سپيد * وين سپيده سر زد آخر از شب يلداى من
من كه مغلوب غمم نبود دماغ صحبتم * گفتهء « غالب » مگر دارد بيان شكواى من :
« خوى من افسون رنجش خوانده بر احباب من * بخت من پيمان سازش بسته با اعداى من »
« مىفشارم خون ز دل وانگاه مىمالم به روى * بو كه دريابند پنهان من از پيداى من » « 1 »
اندرز
اى تازهنهال باغ هستى * هرگز مگراى سوى پستى
پاكيزهخصال و نيكخو باش * بد بسيار است تو نكو باش
هامش
( 1 ) - دو بيت آخر از ميرزا اسد اللّه خان غالب شاعر معروف هندى است .