اسير عشق
نه دل ز عشق ، توبه ، نه خوبان وفا كنند * بر جان من ببين دل و دلبر چها كنند
اين درد را توان به كه گفتن كه گلرخان * نه كام دل دهند و نه دل را رها كنند
در لعلشان علاج دل عالمى ولى * وقتى بشد كه درد كسى را دوا كنند
در حيرتم كه كام دلى چون نمىدهند * خود را چرا به غمزدگان آشنا كنند
از بهر بوسى از لبشان جان خويشتن * ار جان دهيم اگر به همين اكتفا كنند
يا رب مكن به عشق نگارى اسيرشان * تا ياد دردهاى دل زار ما كنند
« آزاد » كى شود مس قلبت كنند زر * « آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند »
لاله و ژاله
ژاله سحرگه كه ز ابرى چكيد * بر ورق لاله به بستان خزيد
لاله چو آگاهى از اين كار يافت * آتشى اندر دلش از كينه تافت
گفت كه هستى كه بدين كرّ و فرّ * در بر من ساختى اكنون مقرّ
بىخبر از راه رسيدن چرا * خانهء اغيار گزيدن چرا
ژاله به دو گفت چنين با خروش * كاى گل بيرون شده از گل ، خموش
شبنم گوهروش افلاكىام * نه چو تو دلسوختهاى خاكىام
قطرهء لؤلؤ فر علوى مكان * زاده ابرم وطنم آسمان
زيب جمال گل و سنبل منم * روشنى ديدهء بلبل منم
چونكه به زير آمدهام از زبر * زيبدم اينك شومت تاج سر
لاله به پاسخ لب خود باز كرد * اين سخن از بهر وى آغاز كرد
بوالهوس اى قطره بىرنگوبو * بيهده از خويش مريز آبرو
سوى نشيب آمدنت از فراز * ننگ بود نيست سزاوار ناز
فخر به بالا شدن از پستى است * جانب پستى شدن از سستى است
من كه ز پستى سوى بالا شدم * سرخ گلى دلكش و رعنا شدم
زيور گلزارم و زيب چمن * زينت بستان و صفاى دمن
مىسزد ار فخر به عالم كنم * ناز بر اين عالم و آدم كنم
ژاله چو از لاله شنيد اين مقال * غرق شد اندر عرق انفعال