پنجه خونين و سر و روى سياه * سوخته دست و دل از شعلهء جنگ
فكر ، آشفته ولى سر پرشور * چهره افروخته چشمان خونرنگ
پاى در چكمهء خونين پدر * بر سر دوش يكى كهنه تفنگ
مىرود در ره پيروزى صلح * تا نگردد به جهان شهد شرنگ
* *
در دل غار دليران چريك * رادمردان فرازندهء صلح
همه چون او دل پرسوز و گداز * همه سر در گرو و بندهء صلح
پسرك مشت به هم كرده گره * به در خانهء جويندهء صلح
كه همه در طلب صلح به پيش . . . * همه بر پا . . . همه آمادهء صلح . . .
پالشگاه . . . « 1 »
آهسته پيش مىرود آن گوشه رهگذر * بىآنكه يك نظر كند اندر قفاى خويش
گويى ز خويش نيستش انديشه و خبر * چون مىنهد به روى زمين گامهاى خويش
* *
لرزنده است گامش و لرزندهتر شود * پاى برهنهاش چو رسد بر فراز سنگ
آن شعله كز دلش بدمد تيزتر شود * آهى كشد ز سينه كند يكزمان درنگ
* *
در زير شعلههاى فروزان آفتاب * ژوليدهموى درهم او سايهبان اوست
گشتهست سخت تشنه ولى نيست جز سراب * يك پردهء سيه جلوى ديدگان اوست
* *
چشمش به جستجو و دلش در كشاكش است * فرزند او نيامده آخر به خانه باز . . .
در خانه قلب مادر مسكين بر آتش است * شايد گرسنه مانده زنش مدّتى دراز
* *
خستهست ، ليك مىرود آهسته پيرمرد * در جستجوى گمشده راه دراز را
در ديده اشك دارد و در سينه آه سرد * كس نيست تا بپرسدش اين سوز و ساز را
هامش
( 1 ) - منظومهء پالشگاه بيست و چهار بيت است كه بيتى چند از آن در اينجا آورده شد .