نگاه گمشده در رنج و مرده در هوسم * به ياد او ز پى آشيانه مىگردد
دلم گرفته ز دلها و دلسياهيها * به فكر او پى عذر و بهانه مىگردد
* *
بدين خيال كه روزى اميد گمشده را * دوباره يابم و اينبار نگذرم ز رهش
بسى گذشت و نديدم كسى كه « او » باشد * كسى نبود كه خندد اميد در نگهش
* *
كسى نبود چو او چشمهء صفا باشد * كسى نبود كه گويم : به من وفا دارد
بسى گذشتم و گشتم ، نيافتم هرگز * وفا و مهر اگر نيست ، او چرا دارد ؟
* *
من آن ستارهء گمنام پردهء سحرم * كه دير مىدمد و زود مىرود در خواب
نه فكر زهره و پرواى مشترى دارد * نه جا گرفته چو پروين به دامن مهتاب
* *
من آن ستارهام امروز و گرچه خاموشم * دلم خوش است كه روزى شرارهاى باشم
دلم خوش است كه مهتاب من چو نور افشاند * در آسمان دل او ، ستارهاى باشم . . .
سرباز صلح
( 1 )
دشت عريان ، همه جا درهم و خشك * جوى ، ويرانه ، زمين ناهموار
بر سر چادر بىرنگ سكوت * ز آسمان بيخته يك توده غبار
چالهها بر رخ پرچين زمين * كرده نقشى خشن و ناهنجار
مىرسد زمزمهاى گاه از دور * از ته كوره رهى پرخس و خار
* *
ابر ، همراهِ سكوتى غمناك * پيچد اندر هم و گردد انبوه
پا شود از افق تيره و تار * سر نهد آنجا . . . بر دامن كوه
حلقههاى سيهِ ابر سپيد * گاه تنها شود و گاه گروه
بر سر شاخهء خشكى جغدى * سر دهد نالهاى از رنج كه : « اوه . . . »
* *