دكّان باغبان چمن تخته كردهاى * كز داغ دل چراغ گلستانى اى امير
چون تو به راه عشق نبسته حمايلى * چشم من و چراغ اميرانى اى امير
تا اشك حسرت تو نسايد جبين خاك * برگيرمش به گوشهء دامانى اى امير
بنشانمت به دامن و برگيرمت به جان * برگويمت عزيزتر از جانى اى امير
تا كفر زلف دوست به كيش هنر برند * كافر نديده چون تو مسلمانى اى امير
تا خاكسارى تو چه آرد به ارمغان * چون اشك برنشسته به مژگانى اى امير
* * *
مشكلگشاى دردى و درمانى اى امير * الّا به كار مرگ كه درمانى اى امير
اى كاش روزى من بىدست و پا شود * بر آستانهاى كه تو مهمانى اى امير
كى مىرسد به دامان تو دست كوتهم ؟ * با دلبرى كه دست به دامانى اى امير
اندر لباس فقر ، فقيران دعا كنند * در رتبت و مقام كه ايشانى امير
هرجا روايتيست دليل سبيل توست * بر حكم نانوشته ، برهانى اى امير
چون گنج سربهمهر كه ماند به يادگار * در خاطر زمانه مىمانى اى امير
تا خود چه زايد از پس امروز مام دهر * زايندهء هزارهء دورانى اى امير
عمرى به كنج خلوت غم آرميدهاى * امروز تا به گوشهء ديوانى اى امير
جز تو به موجخيز بلاى ادب نبود * اينسان گرفته مرغ به توفانى اى امير
آنجا كه عشق خيمه و خرگه به پا كند * چوگان و گوى و ساحت مىدانى اى امير
ملك ادب ز تيغ تو آباد گشته است * الحق به روزگار جهانبانى اى امير
ديروز گفتمت كه اميرى به ملك حسن * امروز گويمت كه تو سلطانى اى امير
روز ازل كه سرخط حسنى نگاشتند * پنداشتم كه نقطهء پايانى اى امير
هرگز نديده چشم اميرى به روزگار * چون تو غلام شاه خراسانى اى امير
اين جانگداز چامه كه « آذر » سروده است * بودش اميد آنكه تو مىخوانى اى امير