مادر
اين ماه مهربان كه از او خانه روشن است * سرمايهء سعادت من ، مادر من است
تا رشك گلشن است سرايم ز روى او * كى در دلم هواى گل و سير گلشن است
در پيش آفتاب جمالش به چشم جان * خورشيد چرخ شعله شمعى به روزن است
از لطف طبع و رقّت دل در نهاد او * با شبنم سحر ورق گل مزيّن است
آن لعل دلنشين چو به لبخنده وا شود * خون هزار غنچهء سرخش به گردن است
بر چهره چون فروگسلد زلف مشكبوى * بينى بنفشه را كه در آغوش لادن است
نور محبّتى كه دمد از نگاه او * دل را چو موم نرم كند ور ز آهن است
گيرم غبار فتنه بپوشد فروغ مهر * بخت مرا به ديدنش آيينه روشن است
گاه سخن كه راه نمايد به گمرهان * حكم خرد ز لطف كلامش مبيّن است
الفاظ نرم و ساده بهمعناى نغز و نيك * آراسته چو شاخه سنبل به سوسن است
از وى اشارتى چو رود سر دهد به بند * رخش نياز و آز اگر چند توسن است
هر نعمتى كه هست مرا از وجود اوست * گر شادى روان و گر آسايش تن است
تا من ز هرچه دوست پسندد برم نصيب * با خورد و خواب خويش تو گويى كه دشمن است
پيوسته در تدارك رخت و غذاى من * دستش در آتش است و بر انگشت سوزن است
ايمن ز جور حادثهام در پناه او * وين لطف ايزديست كه ما را معيّن است
كاشانه را عنايت وى سايهء هماست * فرزند را حمايت او طرفه جوشن است
دامان دل بدركشم از موجخيز غم * روز بلا چو دست من او را به دامن است
از هيچ مشكلى نهراسد كه زندگى * با مشكلات دهر كلنجار رفتن است
زال زمانه پنجه چو با وى درافكند * كوشد چنان به رزم كه گويى تهمتن است
سر كى نهد به پاى حريفى كه فتنهجوست * تن كى دهد به رهبرى آنكه رهزن است
در اعتقاد او كه نجويد جز اعتدال * خير الامور اوسطها ، راى متقن است
نه در طرب موافق شور است و التهاب * نه در عزا ملازم فرياد و شيون است
درياست ليك دور ز طوفان و تندباد * آرام و رام در كنف لطف ذو المن است
جويم فراغ خاطر و خواهم نشاط دل * از درگهش كه مرغ طرب را نشيمن است
چون سبزهام نهاده به پايش سر نياز * تا سرو قامتش به سرم سايهافكن است
منّتپذير خاك رهش باد تاركم * زان خاك تا به تارك من بنده گرزن است