تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 617

مساهمون:

ص٦١٧

مادر

اين ماه مهربان كه از او خانه روشن است * سرمايهء سعادت من ، مادر من است تا رشك گلشن است سرايم ز روى او * كى در دلم هواى گل و سير گلشن است در پيش آفتاب جمالش به چشم جان * خورشيد چرخ شعله شمعى به روزن است از لطف طبع و رقّت دل در نهاد او * با شبنم سحر ورق گل مزيّن است آن لعل دلنشين چو به لبخنده وا شود * خون هزار غنچهء سرخش به گردن است بر چهره چون فروگسلد زلف مشكبوى * بينى بنفشه را كه در آغوش لادن است نور محبّتى كه دمد از نگاه او * دل را چو موم نرم كند ور ز آهن است گيرم غبار فتنه بپوشد فروغ مهر * بخت مرا به ديدنش آيينه روشن است گاه سخن كه راه نمايد به گمرهان * حكم خرد ز لطف كلامش مبيّن است الفاظ نرم و ساده به‌معناى نغز و نيك * آراسته چو شاخه سنبل به سوسن است از وى اشارتى چو رود سر دهد به بند * رخش نياز و آز اگر چند توسن است هر نعمتى كه هست مرا از وجود اوست * گر شادى روان و گر آسايش تن است تا من ز هرچه دوست پسندد برم نصيب * با خورد و خواب خويش تو گويى كه دشمن است پيوسته در تدارك رخت و غذاى من * دستش در آتش است و بر انگشت سوزن است ايمن ز جور حادثه‌ام در پناه او * وين لطف ايزديست كه ما را معيّن است كاشانه را عنايت وى سايهء هماست * فرزند را حمايت او طرفه جوشن است دامان دل بدركشم از موج‌خيز غم * روز بلا چو دست من او را به دامن است از هيچ مشكلى نهراسد كه زندگى * با مشكلات دهر كلنجار رفتن است زال زمانه پنجه چو با وى درافكند * كوشد چنان به رزم كه گويى تهمتن است سر كى نهد به پاى حريفى كه فتنه‌جوست * تن كى دهد به رهبرى آنكه رهزن است در اعتقاد او كه نجويد جز اعتدال * خير الامور اوسطها ، راى متقن است نه در طرب موافق شور است و التهاب * نه در عزا ملازم فرياد و شيون است درياست ليك دور ز طوفان و تندباد * آرام و رام در كنف لطف ذو المن است جويم فراغ خاطر و خواهم نشاط دل * از درگهش كه مرغ طرب را نشيمن است چون سبزه‌ام نهاده به پايش سر نياز * تا سرو قامتش به سرم سايه‌افكن است منّت‌پذير خاك رهش باد تاركم * زان خاك تا به تارك من بنده گرزن است