بهزاد
يد اللّهِ بهزادِ كرمانشهان * سيهروزگارىست شوريدهبخت
حديث ورا گر بخوانى به كوه * دل كوه از غم شود لختلخت
نهادش يكى شورهبوم است شوم * كه نى سبزه رويد از او نى درخت
همه خشم و جنگ است و جوش و خروش * به مهر آورى سست و در كينه سخت
جهان شادمانى نبيند در او * به شاهيش ور برنشاند به تخت
خوشا رخت بربستنش سوى گور * كه بر تن نزيبد ز هستيش رخت
فيض امير
تا چراغ مه بر اين پيروزه ايوان روشن است * از فروغ دل مرا آيينهء جان روشن است
شمع آهم را خموشى نيست از باران اشك * برق هستىسوز من در بزم طوفان روشن است
مشت خاكم هردمى با گردبادى مىرود * از چو من آوارهاى چشم بيابان روشن است
شعلهء سبز بهارانم به دل گرمى نداد * گرچه ديرى شد كه شمعش در گلستان روشن است
در گريز از ننگ تسليمم در اين دريا چو موج * سعى باطل را ز آغاز ارچه پايان روشن است
جوشش صد بحر دارد بىغبار خواهشى * چشمهسار خاطرم آيينهاش زان روشن است
بوى دل تا روى كردم از جهان آب و گل * راه من چون راى دانا بىچراغان روشن است
مىرسد از طبع سرشار اميرم « 1 » فيضها * ذرّهام « بهزاد » از آن خورشيد تابان روشن است
هامش
( 1 ) - مراد ، شادروان اميرى فيروزكوهى است .