تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧

وصف الحال

در مسير عمر ، صيّاد اجل گسترده دامى * فرصتت كى باد ، گيرى تا كه از اين عمر كامى در شگفتم ، ساغر عيش و نشاطم كى تهى شد * چون ننوشيدم ز صهباى جوانى چند جامى رنجها بردم به امّيد مراد گنج‌يابان * زخمها در سينه پروردم به توفيق مقامى اى دريغا مردم اندر حسرت و زخم دلم را * نيست از اين عمر باقيمانده چشم التيامى راستى چون صرف كردم پيشه اندر سرفرازى * تا بيابم احترامى ، تا بجويم احتشامى سالها خون خوردم از رنج حوادث همچو نافه * تا عبيرآسا معنبر گرددم شايد مشامى غفلت از آن داشتم كز طالع بد چرخ كج‌رو * چون خسم پنداشت خواهد در مقام انتقامى حاليا دانستم اندر حسن خدمت نيست اجرى * نى حيا اندر محيّا ، نى سلامت در سلامى بر سپيدى مىگرايد كم‌كَمَك موى سياهم * برف پيرى مىنشيند لاجرم بر پشت بامى « 1 » زين سبب اشكم روان از ناودان چشم و نبود * اين عجب كز برف ريزد آب و آب پردوامى بحث « بهروزى » در اين موضوع بىحاصل ، چه حاصل * به بود ماند كه پنهان همچو معنى در كلامى
هامش
( 1 ) - اين بيت و بيت بعد نقل به معنى از حكيم نظامى گنجوى است كه قصيدهء معروف خود را در توصيف پيرى بدين مضمون سروده است :نشست برف گران بر سرم ز موى سپيد * ز پست گشتن بام وجود در خطرم به قلّه‌اى كه بر او برف ريزد ، آيد آب * همين بود سبب آب ، كايد از بصرم . . .