وصف الحال
در مسير عمر ، صيّاد اجل گسترده دامى * فرصتت كى باد ، گيرى تا كه از اين عمر كامى
در شگفتم ، ساغر عيش و نشاطم كى تهى شد * چون ننوشيدم ز صهباى جوانى چند جامى
رنجها بردم به امّيد مراد گنجيابان * زخمها در سينه پروردم به توفيق مقامى
اى دريغا مردم اندر حسرت و زخم دلم را * نيست از اين عمر باقيمانده چشم التيامى
راستى چون صرف كردم پيشه اندر سرفرازى * تا بيابم احترامى ، تا بجويم احتشامى
سالها خون خوردم از رنج حوادث همچو نافه * تا عبيرآسا معنبر گرددم شايد مشامى
غفلت از آن داشتم كز طالع بد چرخ كجرو * چون خسم پنداشت خواهد در مقام انتقامى
حاليا دانستم اندر حسن خدمت نيست اجرى * نى حيا اندر محيّا ، نى سلامت در سلامى
بر سپيدى مىگرايد كمكَمَك موى سياهم * برف پيرى مىنشيند لاجرم بر پشت بامى « 1 »
زين سبب اشكم روان از ناودان چشم و نبود * اين عجب كز برف ريزد آب و آب پردوامى
بحث « بهروزى » در اين موضوع بىحاصل ، چه حاصل * به بود ماند كه پنهان همچو معنى در كلامى
هامش
( 1 ) - اين بيت و بيت بعد نقل به معنى از حكيم نظامى گنجوى است كه قصيدهء معروف خود را در توصيف پيرى بدين مضمون سروده است :نشست برف گران بر سرم ز موى سپيد * ز پست گشتن بام وجود در خطرم
به قلّهاى كه بر او برف ريزد ، آيد آب * همين بود سبب آب ، كايد از بصرم . . .