قصّهء هستى
ترك مستى كردهام زين پس خمارى مىپسندم * همچو اسپندى بر آتش ، بىقرارى مىپسندم
بس ملولم ، فصل رويش را نمىخواهم ببينم * روى نقش هر شقايق سوگوارى مىپسندم
نامرادى ، تيرهبختى ، بىكسى و رنجخوارى * بر تن تبدار و روح خسته ، يارى مىپسندم
بازهم بر پشت من خنجر بزن اى دوست آرى * بر تن از دست تو هردم زخم كارى مىپسندم
تار و پودم نقش حرمان خورده ، امّا بازهم * با همه سرگشتگيها بدبيارى مىپسندم
قصهء هستى به سر شد ، رنج هستى هست باقى * بعد هستى هرچه را كه هست ، آرى مىپسندم
بندِ مهر
بازهم شب آمد اى دل ، واى بر فرداى من * واى از شبمويهها ، شبنالهها ، غمهاى من
شمع جمع ديگران گشتى و از حسرت مدام * مىتراود اشك غم از چشم خونپالاى من
دل بود در دست تو چون زلف تو در دست باد * تا به كى آشفتگى سرو سهى بالاى من
تا كه از پسكوچههاى ذهن من رد مىشوى * مىشكوفد غنچههاى آه دل در ناى من
چون شود با ما به سر آرى شبى را تا سحر * گل بود با خار همدم يار گلسيماى من
گشتم آزاد از تعلّقهاى دنيا همچو سرو * بسته شد تا بند مهرت نازنين در پاى من
تا نگيرد طفل دل آرام از ديدار تو * بىتو در دشت جنون آوارهام ليلاى من