تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤

قصّهء هستى

ترك مستى كرده‌ام زين پس خمارى مىپسندم * همچو اسپندى بر آتش ، بىقرارى مىپسندم بس ملولم ، فصل رويش را نمىخواهم ببينم * روى نقش هر شقايق سوگوارى مىپسندم نامرادى ، تيره‌بختى ، بىكسى و رنج‌خوارى * بر تن تب‌دار و روح خسته ، يارى مىپسندم بازهم بر پشت من خنجر بزن اى دوست آرى * بر تن از دست تو هردم زخم كارى مىپسندم تار و پودم نقش حرمان خورده ، امّا بازهم * با همه سرگشتگيها بدبيارى مىپسندم قصهء هستى به سر شد ، رنج هستى هست باقى * بعد هستى هرچه را كه هست ، آرى مىپسندم

بندِ مهر

بازهم شب آمد اى دل ، واى بر فرداى من * واى از شب‌مويه‌ها ، شب‌ناله‌ها ، غمهاى من شمع جمع ديگران گشتى و از حسرت مدام * مىتراود اشك غم از چشم خون‌پالاى من دل بود در دست تو چون زلف تو در دست باد * تا به كى آشفتگى سرو سهى بالاى من تا كه از پس‌كوچه‌هاى ذهن من رد مىشوى * مىشكوفد غنچه‌هاى آه دل در ناى من چون شود با ما به سر آرى شبى را تا سحر * گل بود با خار همدم يار گل‌سيماى من گشتم آزاد از تعلّقهاى دنيا همچو سرو * بسته شد تا بند مهرت نازنين در پاى من تا نگيرد طفل دل آرام از ديدار تو * بىتو در دشت جنون آواره‌ام ليلاى من