زندگى
سر زد از بام دل من آفتاب زندگى * تا رها شد خاطرم از پيچوتاب زندگى
راه درياى حقيقت گم كند هركس چو من * يكدو روزى غرق باشد در سراب زندگى
عمر كوته بگذرد همچون شهابى و چرا * دائماً دل باشد اندر اضطراب زندگى ؟
كولهبارت را پر از رهتوشههاى ناب كن * چون بگويد رفت بايد اين شتاب زندگى
ديگر از عقل و تن و جانم نمانده هيچيك * گشتهام چون توتيا در آسياب زندگى
بر در ميخانهء دنيا مرو اى دل مرو ! * غصّه بخشد آنكه را نوشد شراب زندگى
تا كه شد آن چشم مستت منزل و مأواى من * سر زد از بام دل من آفتاب زندگى
خار هجرت
مرغ فكرم تا افقهاى جنون پر مىزند * عقل ساز ديگر و دل ساز ديگر مىزند
وسعت صحراى ذهنم پر ز خار خستگيست * مرغ جانم زير تيغ عشق پرپر مىزند
شاد باش اى دل كه تنها نيستى امشب كه غم * آمده از راه و دارد حلقه بر در مىزند
كم بزن اى چرخ سنگ حادثه بر ما كه عشق * از غمش ، درويش دل را سنگ بر سر مىزند
رفتى و دل در درون سينهام مرد و مگر * باز مىآيى كه امشب بار ديگر مىزند
باغ وصلت را نشد قسمت گلى چينيم ما * خار هجرت دائماً بر ديده نشتر مىزند
شستهام دست دل از مهر رفيقان چونكه شد * هركه يارم ، عاقبت از پشت خنجر مىزند
شد نوبت عمر
عمر ما رفت و نشد از تو دلارا خبرى * منتظر بر ره تو مانده من و چشم ترى
بىتو چون كولى آواره شدم خانه به دوش * كشدم عاقبت اين رنج و غم دربهدرى
ضعف افتادهء خاكت ، مگرت شاد كند ؟ * دمبهدم بينمت اى نرگس من مستترى
سالها مىگذرد كز همه ببريدم و از * كوچههاى دل من رد نشود رهگذرى
نيست سرمايهء ما جز دل محنتكش ما * به نگاهى بتوانى كه ز ما آن بخرى
پيش پايم تو بيفتى چو بگريد چشمم * اشك من عكس تو باشد چه كنم در نظرى
سوختى خرمن اميدم و شد نوبت عمر * بزن از برق نگاهت تو به آن هم شررى