تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 603

مساهمون:

ص٦٠٣

زندگى

سر زد از بام دل من آفتاب زندگى * تا رها شد خاطرم از پيچ‌وتاب زندگى راه درياى حقيقت گم كند هركس چو من * يك‌دو روزى غرق باشد در سراب زندگى عمر كوته بگذرد همچون شهابى و چرا * دائماً دل باشد اندر اضطراب زندگى ؟ كوله‌بارت را پر از ره‌توشه‌هاى ناب كن * چون بگويد رفت بايد اين شتاب زندگى ديگر از عقل و تن و جانم نمانده هيچ‌يك * گشته‌ام چون توتيا در آسياب زندگى بر در ميخانهء دنيا مرو اى دل مرو ! * غصّه بخشد آنكه را نوشد شراب زندگى تا كه شد آن چشم مستت منزل و مأواى من * سر زد از بام دل من آفتاب زندگى

خار هجرت

مرغ فكرم تا افقهاى جنون پر مىزند * عقل ساز ديگر و دل ساز ديگر مىزند وسعت صحراى ذهنم پر ز خار خستگيست * مرغ جانم زير تيغ عشق پرپر مىزند شاد باش اى دل كه تنها نيستى امشب كه غم * آمده از راه و دارد حلقه بر در مىزند كم بزن اى چرخ سنگ حادثه بر ما كه عشق * از غمش ، درويش دل را سنگ بر سر مىزند رفتى و دل در درون سينه‌ام مرد و مگر * باز مىآيى كه امشب بار ديگر مىزند باغ وصلت را نشد قسمت گلى چينيم ما * خار هجرت دائماً بر ديده نشتر مىزند شسته‌ام دست دل از مهر رفيقان چون‌كه شد * هركه يارم ، عاقبت از پشت خنجر مىزند

شد نوبت عمر

عمر ما رفت و نشد از تو دلارا خبرى * منتظر بر ره تو مانده من و چشم ترى بىتو چون كولى آواره شدم خانه به دوش * كشدم عاقبت اين رنج و غم دربه‌درى ضعف افتادهء خاكت ، مگرت شاد كند ؟ * دم‌به‌دم بينمت اى نرگس من مست‌ترى سالها مىگذرد كز همه ببريدم و از * كوچه‌هاى دل من رد نشود رهگذرى نيست سرمايهء ما جز دل محنت‌كش ما * به نگاهى بتوانى كه ز ما آن بخرى پيش پايم تو بيفتى چو بگريد چشمم * اشك من عكس تو باشد چه كنم در نظرى سوختى خرمن اميدم و شد نوبت عمر * بزن از برق نگاهت تو به آن هم شررى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 603 | سيد محمد باقر برقعى