بهجتى دربارهء شعر و شاعرى خود مىگويد : « در جوانى گاهى شعر مىسرودم و از خواندن اشعار بلند و نوشتههاى عالى استادان نكتهپرداز لذّت مىبردم » .
بهجتى ، شاعرى توانا و خوشقريحت است و در سرودن انواع شعر مهارت دارد و غزلياتش داراى جنبهء عرفانى است و از شور و حال خاصى بهره دارد .
اينك نمونههايى از شعر او :
در كوى دوست
اى دل بيا كه رو به حريم رضا كنيم * در كوى دوست شور محبّت به پا كنيم
ما راهيان قلّه نوريم و آفتاب * آن به كه در فضاى محبّت شنا كنيم
ما دردمند و زار و پريشان و مضطريم * باز آمديم تا به درت التجا كنيم
محروم برنگشته از اين آستان كسى * كن همّتى كه حاجت خود را روا كنيم
درياى رحمت است گر آلودهدامنيم * در شستشوى خويش تعلّل چرا كنيم
خاك درش شفاى غم و درد و رنجهاست * مهرى ، عنايتى ، كه دل از غم رها كنيم
نيكان به چهرههاى سفيد آمدند و ما * با چهرهء سياه ، بگو تا چهها كنيم
نتوانم آنكه سر ز خجالت برآورم * لطفى ، كه چشم خسته به روى تو وا كنيم
« آيا بود كه گوشهء چشمى به ما كند * تا آنكه خاك را به نظر كيميا كنيم »
گذر عمر
بگذر اى عمر شتابان نه بدين سنگينى * آخر اى عمر چه ديدى و چه خواهى بينى
بال بگشاى كه جز فصل خزان نيست تو را * نه بهارى و نه باغى و نه فروردينى
هر گياهى كه دمد بر سر خاكم گويد * جان فرهاد برآمد ز لب شيرينى
همچو پروانه زدم بال به پاى شمعى * سوخت جانم ز غم عشق بت سيمينى
بوى موى تو دلاويز و روان آشوب است * مگر اى لعبت من ياسمنى ، نسرينى
آسمان تو هم امشب پى آشفتگىام * خالى از زهره و ماه و زحل پروينى
دوش تا صبح به ياد تو مرا خواب نبود * نه دلم يافت شكيبى ، نه سرم بالينى
سوخت پروانه ز دست ستم شمع و نداد * به دل زار و بلاديدهء او تسكينى
اى دريغا كه نَبُد بيشتر از خواب و خيال * عمر كوتاه كه بگذشت بدين شيرينى