تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
بهجتى دربارهء شعر و شاعرى خود مىگويد : « در جوانى گاهى شعر مىسرودم و از خواندن اشعار بلند و نوشته‌هاى عالى استادان نكته‌پرداز لذّت مىبردم » . بهجتى ، شاعرى توانا و خوش‌قريحت است و در سرودن انواع شعر مهارت دارد و غزلياتش داراى جنبهء عرفانى است و از شور و حال خاصى بهره دارد . اينك نمونه‌هايى از شعر او :

در كوى دوست

اى دل بيا كه رو به حريم رضا كنيم * در كوى دوست شور محبّت به پا كنيم ما راهيان قلّه نوريم و آفتاب * آن به كه در فضاى محبّت شنا كنيم ما دردمند و زار و پريشان و مضطريم * باز آمديم تا به درت التجا كنيم محروم برنگشته از اين آستان كسى * كن همّتى كه حاجت خود را روا كنيم درياى رحمت است گر آلوده‌دامنيم * در شستشوى خويش تعلّل چرا كنيم خاك درش شفاى غم و درد و رنجهاست * مهرى ، عنايتى ، كه دل از غم رها كنيم نيكان به چهره‌هاى سفيد آمدند و ما * با چهرهء سياه ، بگو تا چه‌ها كنيم نتوانم آنكه سر ز خجالت برآورم * لطفى ، كه چشم خسته به روى تو وا كنيم « آيا بود كه گوشهء چشمى به ما كند * تا آنكه خاك را به نظر كيميا كنيم »

گذر عمر

بگذر اى عمر شتابان نه بدين سنگينى * آخر اى عمر چه ديدى و چه خواهى بينى بال بگشاى كه جز فصل خزان نيست تو را * نه بهارى و نه باغى و نه فروردينى هر گياهى كه دمد بر سر خاكم گويد * جان فرهاد برآمد ز لب شيرينى همچو پروانه زدم بال به پاى شمعى * سوخت جانم ز غم عشق بت سيمينى بوى موى تو دلاويز و روان آشوب است * مگر اى لعبت من ياسمنى ، نسرينى آسمان تو هم امشب پى آشفتگىام * خالى از زهره و ماه و زحل پروينى دوش تا صبح به ياد تو مرا خواب نبود * نه دلم يافت شكيبى ، نه سرم بالينى سوخت پروانه ز دست ستم شمع و نداد * به دل زار و بلاديدهء او تسكينى اى دريغا كه نَبُد بيشتر از خواب و خيال * عمر كوتاه كه بگذشت بدين شيرينى