تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧

تشنه‌لبى در كنار دريا

سالها رفت كه من واله و شيدا بودم * راه‌گم‌كرده و سرگشته و تنها بودم بهر يك جرعه بسا گرد جهان مىگشتم * از عطش سوخته و بر لب دريا بودم همچو نى پر ز گره بود همه هستى من * خالى از خويش و پر از شوق و تمنّا بودم در وجود من دلخسته بهارى چو نبود * عاشق دامن دشت و دل صحرا بودم اى دريغا حرم دوست به دشمن دادم * وى فسوسا كه در اين واديه پويا بودم روزهاى خوش و ايّام جوانى مىرفت * عمر مىكاست و من محو تماشا بودم وين زيانها همه از بىخبرى رفت به من * كاش ز اسرار جهان عالم و دانا بودم خنك آن لحظه كه دل در تپش ياد تو بود * در طريق طلب وصل تو پويا بودم

ياد خدا

ياد خدا انيس دل عاشقان بود * بىياد او بهار دل ما خزان بود بىياد او سفينهء دل را قرار نيست * ذكرش حياتبخش دل ناتوان بود گر روز و شب ثناى تو گويم ، نگفته‌ام * از صد يكى ، اگر همه اعضا زبان بود اى مهربان خداى به عالم ترحّمى * روزم سياه و بار گناهم گران بود پيوسته در شگفتم از احوال خويشتن * پيرى رسيد و طبع تباهى جوان بود اى واى اگر به خود نفسى واگذاريم * خوش آن دمى كه لطف توام سايبان بود بر آستان بندگىات سر نهاده‌ايم * ما را كجا هواى مقام كيان بود آميخته است عشق تو در تاروپود من * چون نكهتى ، كه در دل گلها نهان بود

مناجات

الهى دلى ده كه راه تو پويد * زبانى كه دايم ثناى تو گويد سرى ده كه بر آستان تو سايم * روانى كه جز راه عرفان نپويد نگاهى كه جز ذات پاكت نبيند * مشامى كه جز عطر معنى نبويد وجودى كه جز جذبه‌هاى جمالت * بود آنچه در صحنهء دل بشويد شبى كز دعا و مناجات روشن * نهالى كه جز خير در آن نرويد به حقّ جلالت دلم را چنان كن * كه جز تو نخواهد كه جز تو نجويد