تشنهلبى در كنار دريا
سالها رفت كه من واله و شيدا بودم * راهگمكرده و سرگشته و تنها بودم
بهر يك جرعه بسا گرد جهان مىگشتم * از عطش سوخته و بر لب دريا بودم
همچو نى پر ز گره بود همه هستى من * خالى از خويش و پر از شوق و تمنّا بودم
در وجود من دلخسته بهارى چو نبود * عاشق دامن دشت و دل صحرا بودم
اى دريغا حرم دوست به دشمن دادم * وى فسوسا كه در اين واديه پويا بودم
روزهاى خوش و ايّام جوانى مىرفت * عمر مىكاست و من محو تماشا بودم
وين زيانها همه از بىخبرى رفت به من * كاش ز اسرار جهان عالم و دانا بودم
خنك آن لحظه كه دل در تپش ياد تو بود * در طريق طلب وصل تو پويا بودم
ياد خدا
ياد خدا انيس دل عاشقان بود * بىياد او بهار دل ما خزان بود
بىياد او سفينهء دل را قرار نيست * ذكرش حياتبخش دل ناتوان بود
گر روز و شب ثناى تو گويم ، نگفتهام * از صد يكى ، اگر همه اعضا زبان بود
اى مهربان خداى به عالم ترحّمى * روزم سياه و بار گناهم گران بود
پيوسته در شگفتم از احوال خويشتن * پيرى رسيد و طبع تباهى جوان بود
اى واى اگر به خود نفسى واگذاريم * خوش آن دمى كه لطف توام سايبان بود
بر آستان بندگىات سر نهادهايم * ما را كجا هواى مقام كيان بود
آميخته است عشق تو در تاروپود من * چون نكهتى ، كه در دل گلها نهان بود
مناجات
الهى دلى ده كه راه تو پويد * زبانى كه دايم ثناى تو گويد
سرى ده كه بر آستان تو سايم * روانى كه جز راه عرفان نپويد
نگاهى كه جز ذات پاكت نبيند * مشامى كه جز عطر معنى نبويد
وجودى كه جز جذبههاى جمالت * بود آنچه در صحنهء دل بشويد
شبى كز دعا و مناجات روشن * نهالى كه جز خير در آن نرويد
به حقّ جلالت دلم را چنان كن * كه جز تو نخواهد كه جز تو نجويد