افسانه نخواهم
باز گويم كه دگر اين دل ديوانه نخواهم * آتشى خانهبرانداز به كاشانه نخواهم
خستهام راست ز امّيد فراوان و فريبا * هان سخن راست بگوييد كه افسانه نخواهم
آشنا بود كه بيگانه گر آييد دريغا * آشنايى كه شود همره بيگانه نخواهم
كم نهم كم همه از بدمنشى ارج خرد را * گم شوم گم كه چنين ياور فرزانه نخواهم
بىخود افتادم و جانانه نياورد به چشمم * خواستى كو كه به خود آيم و جانانه نخواهم
پر شد اين ميكده از مردم آلوده سراسر * بهتر آن است كه پرهيزم و پيمانه نخواهم
« بويه » پروانه اگر هست كه آزاد بمانم * سرنوشتى كه نوشتند ، به پروانه نخواهم
نگهى از گوشه چشم
هر روز به دنبال تو چون سايه دويدم * دردا و دريغا به تو هرگز نرسيدم
فرسوده شدم ديگر و از پاى فتادم * ازبسكه به دنبال تو بيهوده دويدم
خون موج زند در دل شوريده به هردم * از ياد سخنها كه من از يار شنيدم
دانى كه تو ، خرسند شوم من به نگاهى * آن هم ز دريغى كه كنى هيچ نديدم
بااينهمه خشكى كه نمايى تو بهجايم * زندهست ، ندانم زچهرو بيخ اميدم
كو گرمى مهرى كه زدايد به نوازش * آن رنج كه از سردى بسيار كشيدم
اين مايه شكيب است سزاوار ستايش * بستاى مرا ، كاين همه ناز تو خريدم
از گوشهء چشمت نگهى خواهم و جويم * تا « بويه » ببيند كه چنان گوشه گزيدم
دورى و شكيبايى
مهر ورزيدم ، ندانستم به شيدايى كشد * باده نوشيدم ، ندانستم به رسوايى كشد
دوستى كردم ، ندانستم كه گردد دشمنى * پاى آوردم ، ندانستم به بىپايى كشد « 1 »
سركشان رفتند از اينجا مگر اندر چمن * سرو بينى گاهگاهى سر ز زيبايى كشد
هركه دانا بود پنهان گشت يا ديوانه شد * نيست جز ديوانه كس گردم ز دانايى كشد
« بويه » نوميد است از ديدار و ديگر خسته شد * چون تواند بار دورى با شكيبايى كشد
هامش
( 1 ) - پاى آوردن - تحمّل كردن ، مقاومت نمودن .