تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧

افسانه نخواهم

باز گويم كه دگر اين دل ديوانه نخواهم * آتشى خانه‌برانداز به كاشانه نخواهم خسته‌ام راست ز امّيد فراوان و فريبا * هان سخن راست بگوييد كه افسانه نخواهم آشنا بود كه بيگانه گر آييد دريغا * آشنايى كه شود همره بيگانه نخواهم كم نهم كم همه از بدمنشى ارج خرد را * گم شوم گم كه چنين ياور فرزانه نخواهم بىخود افتادم و جانانه نياورد به چشمم * خواستى كو كه به خود آيم و جانانه نخواهم پر شد اين ميكده از مردم آلوده سراسر * بهتر آن است كه پرهيزم و پيمانه نخواهم « بويه » پروانه اگر هست كه آزاد بمانم * سرنوشتى كه نوشتند ، به پروانه نخواهم

نگهى از گوشه چشم

هر روز به دنبال تو چون سايه دويدم * دردا و دريغا به تو هرگز نرسيدم فرسوده شدم ديگر و از پاى فتادم * ازبس‌كه به دنبال تو بيهوده دويدم خون موج زند در دل شوريده به هردم * از ياد سخنها كه من از يار شنيدم دانى كه تو ، خرسند شوم من به نگاهى * آن هم ز دريغى كه كنى هيچ نديدم بااين‌همه خشكى كه نمايى تو به‌جايم * زنده‌ست ، ندانم زچه‌رو بيخ اميدم كو گرمى مهرى كه زدايد به نوازش * آن رنج كه از سردى بسيار كشيدم اين مايه شكيب است سزاوار ستايش * بستاى مرا ، كاين همه ناز تو خريدم از گوشهء چشمت نگهى خواهم و جويم * تا « بويه » ببيند كه چنان گوشه گزيدم

دورى و شكيبايى

مهر ورزيدم ، ندانستم به شيدايى كشد * باده نوشيدم ، ندانستم به رسوايى كشد دوستى كردم ، ندانستم كه گردد دشمنى * پاى آوردم ، ندانستم به بىپايى كشد « 1 » سركشان رفتند از اينجا مگر اندر چمن * سرو بينى گاهگاهى سر ز زيبايى كشد هركه دانا بود پنهان گشت يا ديوانه شد * نيست جز ديوانه كس گردم ز دانايى كشد « بويه » نوميد است از ديدار و ديگر خسته شد * چون تواند بار دورى با شكيبايى كشد
هامش
( 1 ) - پاى آوردن - تحمّل كردن ، مقاومت نمودن .