كنون چه دارم در دست ، من ز حاصل عمر * بجز هواى بزرگى و حسرت اورنگ
در اين زمانه نديدم بجز فسون و فريب * نيافتم به جهان جز ريا و ريمن و رنگ
ز سرنوشت نديديم شاد ، شاه و گدا * نه شيخ زاهد ، خوشدل بود نه شاهد شنگ
نه راضى است ز قسمت هرآنكه شد سردار * نه زى سعادت ره جست سرور و سرهنگ
به تنگناى بروجرد ماندهام محصور * فتاده مهجور از گنج دانش و فرهنگ
نيافت هرگز افكار تلخ من پايان * به كام من شد همواره شهد همچو شرنگ
روان من شده ز آسيب حادثات نژند * گرفته چهرهام از ناملايمات آژنگ
شده است روحم پابند اين سپنجىدار * فلك به گردن عقلم نهاده پالاهنگ
از اين سراچهء بىاعتبار بدفرجام * خوش آن دمى كه سوى جاودان كنم آهنگ
رهم ز چنبر اين دستگاه كجبنياد * روم به جايگهى دور از فن و نيرنگ
نزيبدم كه ازاينپس پذيرم آلايش * به تنگ عرصهء اين دامگاه رنگارنگ
اسير پنجهء آز و هوس بُدم تا كى * چرا بنگريزم از بند نام و هم از ننگ
فردوسيه
در آن روزگاران كه ايرانزمين * بُدى پهنهء رنج و آشوب و كين
ز ناسازگارى چرخ بلند * همه رادمردان ايراننژند
نه از مردمى نام و نز سرورى * نه ايرانيان را سر برترى
ز مرز كيان رخت بسته مهى * به پايان شده روزگار بهى
فرومايگان جايگير مهان * بر آزادگان تنگ گشته جهان
نمانده ز پرمايگان يادگار * گلستان ايران شده خارزار
ز آسيب گردون فراوان ستم * شده بهرهء زادهء مرز جم
زبان نياكان برفته ز ياد * نمانده نشانى ز آيين و داد
* *
بيامد يكى مرد گويندهاى * خرد توشهاى نام جويندهاى
هشيوار فرزانهاى پاك مغز * زبان پر ز گفتار ستوار و نغز
بسى خوانده از هر درى چامهها * ز تازى و از پارسى نامهها
پر از شور ايرانپرستى سرش * به طوس اندرون بود ، آبشخورش