رخصت ديدار
در اين گلزار گل بسيار دارد خار هم دارد * اگر گنجيست در ويرانه پنهان مار هم دارد
مكش خنجر مزن بر قلب مشتاقان خود نشتر * كه نيش زهرآگين عقرب جرّار هم دارد
نه تنها مىزند بانگ انا الحق گبر اهوازى * براى وصل جانان ، اشتياق دار ، هم دارد
كليم آمد بهطور عشق با گفتار قانع شد * ولى پير مرادم رخصت ديدار هم دارد
گر از محراب مسجد مىرود زاهد سوى جانان * به كوى دوست ره از خانه خمّار هم دارد
ز اسباب ورع تسبيح با سجّاده دانستم * ندانستم كه زير خرقهاش زنّار هم دارد
دو روزى گر به بالايت كشد گردون مشو غرّه * كه اين بالانشينى را خس ديوار هم دارد
شرابى را كه در جنّت بشارت مىدهد زاهد * دو جادوى خمار و نيمه مست يار هم دارد
نبيند محتسب ما را به هنگام قدحنوشى * كه اين ميخانه كنج خالى از اغيار هم دارد
مكن عيبم اگر گاهى سخن در پرده مىگويم * كه در قرآن چنين گفتار را ستّار هم دارد
تيشهء خيال
غمنامه را به خامهء ايما نوشتهايم * بىدست آنچه خواست دل ما نوشتهايم
تا باخبر كنم جهان را ز درد خويش * غمنامه را به شهپر عنقا نوشتهايم
داديم آنچه خواست ز ما روزگار دون * ما نام در قبيله طاها نوشتهايم
افسانهء بلند دو زلف كمند يار * در واپسين دم شب يلدا نوشتهايم