تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
فرهادوش فسانهء شيرين عشق را * با تيشهء خيال به خارا نوشته‌ايم وصف صليب عيسويان با خط غبار * بر آبنوس عشق چليپا نوشته‌ايم تا قيس هم به فخر جنون مفتخر شود * رمز جنون به سينهء صحرا نوشته‌ايم طومار پاره‌پارهء عشاق سينه‌چاك * بر سردر سراچه ليلى نوشته‌ايم ز آن نعرهء كايد از دل مستان دردنوش * وردى نموده بر دل مينا نوشته‌ايم خطهاى چهره را كه بود خط سومين * از بهر مردمان پس از ما نوشته‌ايم نادان گمان برد كه در اين سير چند روز * ما سنگ قبر مردم دانا نوشته‌ايم مهريست بر دهان كه نگوييم سرّ عشق * ما از زبان بلبل شيدا نوشته‌ايم

خاك قدم

تا به يك جرعه سيه‌مست مى جام الستم * سربلندم من از اين كار مپندار كه پستم خم‌شكن باده‌پرست آمد و شد معركه‌آرا * من به شكرانهء اين واقعه صد توبه شكستم با نگاهى هوس‌آلوده ربودى دل و دينم * با دو بدمست تو پيوستم و از خلق گسستم كشم آن روز به طومار گناهان خط بطلان * قلم عفونويسى اگر افتاد به دستم همه پهناى جهان گشتم و بين همه خوبان * دل بر آن سلسله گيسوى نگارين تو بستم يك دل و مهر دو دلبر همه گويند نگنجد * من گهى معتكف كعبه و گه باده‌پرستم سخنى را كه دهد بوى محبّت نشنيدم * من كه يك‌عمر به پاى سخن شيخ نشستم نشناسم مى و پيمانه و جام و قدح و خم * از تماشاى رخ ساقى اين ميكده مستم فاش گويم بجز اين راه رهى را نشناسم * خاك زير قدم پير مغان بوده و هستم

آيينهء حسن

از من او را هدف تير شده دل چه كنم * نرود بار كج قافله منزل چه كنم بحر طوفان و بلم ناقص و پارو كوتاه * نرسد كشتى بشكسته به ساحل چه كنم تو سليمانى و من مور تهيدست و ضعيف * هديهء من نشود گر به تو قابل چه كنم چند ديوانه اگر همرهى من نكنند * يك‌تن و اين همهء مردم عاقل چه كنم بىخبر بودم و دل عاشق شيداى تو شد * عشق كار دل و من با دل عاقل چه كنم گر به هجرم بكشد ، عيش گناهم شمرد * خون من گيرد اگر دامن قاتل چه كنم