فرهادوش فسانهء شيرين عشق را * با تيشهء خيال به خارا نوشتهايم
وصف صليب عيسويان با خط غبار * بر آبنوس عشق چليپا نوشتهايم
تا قيس هم به فخر جنون مفتخر شود * رمز جنون به سينهء صحرا نوشتهايم
طومار پارهپارهء عشاق سينهچاك * بر سردر سراچه ليلى نوشتهايم
ز آن نعرهء كايد از دل مستان دردنوش * وردى نموده بر دل مينا نوشتهايم
خطهاى چهره را كه بود خط سومين * از بهر مردمان پس از ما نوشتهايم
نادان گمان برد كه در اين سير چند روز * ما سنگ قبر مردم دانا نوشتهايم
مهريست بر دهان كه نگوييم سرّ عشق * ما از زبان بلبل شيدا نوشتهايم
خاك قدم
تا به يك جرعه سيهمست مى جام الستم * سربلندم من از اين كار مپندار كه پستم
خمشكن بادهپرست آمد و شد معركهآرا * من به شكرانهء اين واقعه صد توبه شكستم
با نگاهى هوسآلوده ربودى دل و دينم * با دو بدمست تو پيوستم و از خلق گسستم
كشم آن روز به طومار گناهان خط بطلان * قلم عفونويسى اگر افتاد به دستم
همه پهناى جهان گشتم و بين همه خوبان * دل بر آن سلسله گيسوى نگارين تو بستم
يك دل و مهر دو دلبر همه گويند نگنجد * من گهى معتكف كعبه و گه بادهپرستم
سخنى را كه دهد بوى محبّت نشنيدم * من كه يكعمر به پاى سخن شيخ نشستم
نشناسم مى و پيمانه و جام و قدح و خم * از تماشاى رخ ساقى اين ميكده مستم
فاش گويم بجز اين راه رهى را نشناسم * خاك زير قدم پير مغان بوده و هستم
آيينهء حسن
از من او را هدف تير شده دل چه كنم * نرود بار كج قافله منزل چه كنم
بحر طوفان و بلم ناقص و پارو كوتاه * نرسد كشتى بشكسته به ساحل چه كنم
تو سليمانى و من مور تهيدست و ضعيف * هديهء من نشود گر به تو قابل چه كنم
چند ديوانه اگر همرهى من نكنند * يكتن و اين همهء مردم عاقل چه كنم
بىخبر بودم و دل عاشق شيداى تو شد * عشق كار دل و من با دل عاقل چه كنم
گر به هجرم بكشد ، عيش گناهم شمرد * خون من گيرد اگر دامن قاتل چه كنم