حضور مرا دريابند
*
دستانت * آشتى است
و دوستانى كه يارى مىدهند * تا دشمنى
از ياد * برده شود
پيشانىات آينهاى بلند است * تابناك و بلند
كه خواهران هفتگانه در آن مىنگرند * تا به زيبايى خويش دست يابند
*
دو پرندهء بىطاقت در سينهات آواز مىخوانند * تابستان از كدامين راه فراخواهد رسيد
تا عطش * آبها را گواراتر كند ؟
تا در آيينه پديدار آيى * عمرى دراز در آن نگريستم
من بركهها و درياها را گريستم * اى پرىوار در قالب آدمى
كه پيكرت جز در خلوازهء ناراستى نمىسوزد * حضورت بهشتى است
كه گريز از جهنّم را توجيه مىكند ، * تا از همهء گناهان و دروغ
شسته شوم
*
و سپيدهدم با دستهايت بيدار مىشود .