به آنكه به انتظار صبح * مسلم بوده باشم
و بكارتى سربلند را * از روسپىخانهء دادوستد
سربهمُهر باز آوردهام * هرگز كسى اينگونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگى نشستم * و چشمانت راز آتش است
و عشقت * پيروزى آدمى است
هنگامى كه به جنگ تقدير مىشتابد * و آغوشت
اندك جايى براى زيستن * اندك جايى براى مردن
و گريز از شهر كه با هزار انگشت ، به وقاحت * پاكى آسمان را متّهم مىكند .
*
كوه با نخستين سنگها آغاز مىشود * و انسان با نخستين درد
در من زندانى ستمگرى بود * كه به آواز زنجيرش خو نمىكرد
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم * توفانها در رقص عظيم تو
به شكوهمندى نىلبكى مىنوازد * و ترانهء رگهايت
آفتاب هميشه را طالع مىكند * بگذار چنان از خواب برآيم
كه كوچههاى شهر