تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢
گويى كه در شكم صدف روزگار نيز * رخشنده و عزيزتر از اين گهر نداشت در پشت رل چو از پى تفريح مىنشست * هرگز نظر به مردم كوى و گذر نداشت با سرعتى كه مركب او گاز مىگرفت * گفتى ز هيچ حادثه بيم و حذر نداشت با آنكه بود بىغم و بىرنج و بىملال * جز خيرگى و ياوه‌سرايى هنر نداشت بزم طرب به خاطر او بود برقرار * در كار او زمانه سر شور و شر نداشت گويى جهان به خاطر او آفريده‌اند * دنيايى از اطاعت او سر به در نداشت
* *
در جنب اين عمارت زيبا و پرشكوه * ديدم خرابه ، زاغه بنايى كه در نداشت در اين خرابه‌اى كه نه جاى خزيدن است * مىزيست كودكى كه سرى نامور نداشت اين كودك ستمكش از آسيب روزگار * مادر نداشت در بر و بر سر پدر نداشت با خون دل به گوشهء اين خانهء خراب * جز چند لقمه نان جوى ماحضر نداشت دردا كه اين پسر خورش از خوان زندگى * جز اشك شور ديده و خون جگر نداشت بودش كتى به پيكر سيمين كه بىگزاف * صد وصله داشت در بر و يك آستر نداشت او را نه برق بود و نه تلفن نه راديو * فرش و اثاث و بزم طرب سربه‌سر نداشت خدمتگزار و كلفت و نوكر نداشت كس * زيراكه اسب و ميش و بز و گاو و خر نداشت بودش چراغ دودى و جام شكسته‌اى * يعنى اثاث خانه جز اين مختصر نداشت بيمار بود و با تن تب‌دار مىگداخت * و ز سوز تب بجز نفسى شعله‌ور نداشت با ناله بود هم‌نفس و آه مىكشيد * آهى كه بر جراحت قلبش اثر نداشت بهر طبيب و بهر دوا ، و ز براى خرج * نقدينه‌اى بجز دو قران بيشتر نداشت در انتظار مرگ نفس مىكشيد و كس * چشمى به‌سوى بستر اين محتضر نداشت او را در اين خرابه بجز خواهرى نبود * دلسوز و غم‌خورى بجز اين يك نفر نداشت خورشيد طلعتى ، صنمى كز فروغ او * ياراى جلوه تابش قرص قمر نداشت مىريخت اشك چشم خود از مهر خواهرى * بر چهره‌اى كه رنگ و فروغ بصر نداشت شب تا سپيده با دل محزون و خسته‌اى * آنى ز چشم و صورت او ديده برنداشت دردا كه جسم اين پسرك را رمق نبود * آوخ كه هيچ شور جوانى به سر نداشت گويا شكار بهترى از اين بهْ ، به روزگار * از گردش زمانه ، قضا و قدر نداشت غمگين شدم ز غصّه ، ولى از براى او * افسوس و غصّه خوردن من هم ثمر نداشت