گويى كه در شكم صدف روزگار نيز * رخشنده و عزيزتر از اين گهر نداشت
در پشت رل چو از پى تفريح مىنشست * هرگز نظر به مردم كوى و گذر نداشت
با سرعتى كه مركب او گاز مىگرفت * گفتى ز هيچ حادثه بيم و حذر نداشت
با آنكه بود بىغم و بىرنج و بىملال * جز خيرگى و ياوهسرايى هنر نداشت
بزم طرب به خاطر او بود برقرار * در كار او زمانه سر شور و شر نداشت
گويى جهان به خاطر او آفريدهاند * دنيايى از اطاعت او سر به در نداشت
* *
در جنب اين عمارت زيبا و پرشكوه * ديدم خرابه ، زاغه بنايى كه در نداشت
در اين خرابهاى كه نه جاى خزيدن است * مىزيست كودكى كه سرى نامور نداشت
اين كودك ستمكش از آسيب روزگار * مادر نداشت در بر و بر سر پدر نداشت
با خون دل به گوشهء اين خانهء خراب * جز چند لقمه نان جوى ماحضر نداشت
دردا كه اين پسر خورش از خوان زندگى * جز اشك شور ديده و خون جگر نداشت
بودش كتى به پيكر سيمين كه بىگزاف * صد وصله داشت در بر و يك آستر نداشت
او را نه برق بود و نه تلفن نه راديو * فرش و اثاث و بزم طرب سربهسر نداشت
خدمتگزار و كلفت و نوكر نداشت كس * زيراكه اسب و ميش و بز و گاو و خر نداشت
بودش چراغ دودى و جام شكستهاى * يعنى اثاث خانه جز اين مختصر نداشت
بيمار بود و با تن تبدار مىگداخت * و ز سوز تب بجز نفسى شعلهور نداشت
با ناله بود همنفس و آه مىكشيد * آهى كه بر جراحت قلبش اثر نداشت
بهر طبيب و بهر دوا ، و ز براى خرج * نقدينهاى بجز دو قران بيشتر نداشت
در انتظار مرگ نفس مىكشيد و كس * چشمى بهسوى بستر اين محتضر نداشت
او را در اين خرابه بجز خواهرى نبود * دلسوز و غمخورى بجز اين يك نفر نداشت
خورشيد طلعتى ، صنمى كز فروغ او * ياراى جلوه تابش قرص قمر نداشت
مىريخت اشك چشم خود از مهر خواهرى * بر چهرهاى كه رنگ و فروغ بصر نداشت
شب تا سپيده با دل محزون و خستهاى * آنى ز چشم و صورت او ديده برنداشت
دردا كه جسم اين پسرك را رمق نبود * آوخ كه هيچ شور جوانى به سر نداشت
گويا شكار بهترى از اين بهْ ، به روزگار * از گردش زمانه ، قضا و قدر نداشت
غمگين شدم ز غصّه ، ولى از براى او * افسوس و غصّه خوردن من هم ثمر نداشت