تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
همه پايم از خستگى ريش‌ريش * نه راهى ، نه ذىروحى ، از پشت و پيش نه وقتى كه واگردم از رفته راه * نه بختى كه با سر درافتم به چاه نه بيم و نه امّيد و . . . از پيش و پس * بيابان و خار بيابان و . . . بس چه سودى اگر خامشى بشكنم * كه « ياران ! در اين دشت ، تنها منم » ؟ گرفتم به بانگى گلو بر درم * كه دردم بسوزد چو خاكسترم گرفتم كه تندر فشاندم ، چه سود * كز اين هيمه ، نى شعله خيزد ، نه دود گرفتم كه فرياد برداشتم * يكى تيغ در جان شب كاشتم مرا تيغ فرياد برّنده نيست * در آن مرده‌آباد كش زنده نيست
* *
برو مرد بيدار ! اگر نيست كس * كه دل با تو دارد ، همان يك‌نفس بنه - خواب اگر خوش‌تر افتادشان * كه آخر دهد ، رنج ره يادشان بهل شب شود چيره ، تا بنگرى * هم از اشكشان سر زند اخترى چو پوسيد چون لاش گنديده شب * كوير نفس مرده ، در گور تب و اميدى بجا مانده - گر نيز هست * به سوداى عزلت در خانه بست ببينى كه از هول شب ، اشك آب * بتوفد چنان كورهء آفتاب
* *
برو مرد بيدار ! اگر نيست كس * كه دل با تو دارد ، همان يك‌نفس تو گل‌جويى اى مرده و ره پرخس است ؟ * شكرخواه را حرف تلخى بس است

حماسه رزم و بزم

از غريو ديو طوفانم هراس * و ز خروش تندرم اندوه نيست مرگ مسكين را نمىگيرم به هيچ
*
استوارم چون درختى پا به جاى * پيچك بىخانمانى را بگوى بىثمر با دست و پاى من مپيچ