تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
چشم بيمار تو بيمارم كرد * غم سرايت به من از يارم كرد تا ز رنجورى تو باخبرم * چون تو از غصّه شده خون جگرم تب چنان چهر تو محزون كرده‌ست * كه غمت بر غمم افزون كرده‌ست رخ برافروخته و از تب داغ * جگرم سوختى اى لالهء باغ سرفه‌ات جان مرا بخراشد * نمكى بر دل‌ريشم پاشد حيف از آن آخته سرو شاداب * كه بپيچد به خود از بىتب‌وتاب كندش آتش‌دل آب چو شمع * او بگريد ز غم و چندان ، جمع سينه‌اش همچو صراحى پرخون * دم‌به‌دم ريزد از آن خون بيرون يار افتاده چنين زار و نزار * چون بگيرد دلم آرام و قرار آرى اين چهرهء افسرده ز غم * ننهد بر دل زارم مرهم لبت اى نوگل من خندان باد * دلم از شادى تو شادان باد

ساز صبا

اى دل اين نغمه چه خوش قصّهء ما مىگويد * راز در پرده به صد شور و نوا مىگويد آنچه او زمزمه سر كرده نهان در دل ماست * غم بنهفته خدايا ، ز كجا مىگويد آنچه از سوز غم عشق نيايد به بيان * ساز مىگويد و با بانگ رسا مىگويد نكته در محفل صاحب‌نظران بايد گفت * امشب اين ساز چه خوش نكته بجا مىگويد چه دهم شرح من دل‌شدهء رفته ز خويش * كه به گوش دلم اين نغمه چه‌ها مىگويد كس نگفته‌ست چنين شرح غم و غصّهء شوق * كه به ما زير و بم ساز صبا مىگويد آن فسون‌كار بت مىزدهء چنگ به چنگ * سخن عشق چه بىچون‌وچرا مىگويد بگشاييم ز دل عقده به سيلاب سرشك * كه صبا قصّهء پرغصّهء ما مىگويد