تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠

گل شب‌ناز

رسته در صحن چمن شب‌نازى * گل خوش‌منظره‌اى ، طنّازى همچو اختر به شبش جلوه‌گريست * اجلش بوسهء باد سحريست شب تاريك چو آغاز شود * جنبشى كرده ز هم باز شود عمرش از يك شب افزون نشود * كارش از قاعده بيرون نشود دشمن جان گل من ، روز است * قاتلش مهر جهان‌افروز است كاش اى نوگل من روز نبود * تا تو را دشمن جانسوز نبود
* *
شب مهتابى تابستانى * دل من يافت به دو درمانى دور از چشم همه مدّعيان * شد مرا محرم اسرار نهان كرد از مهر مرا غمخوارى * دارم اندر دل شب دلدارى گويى اندر بر او ، همدل بود * كار او نيز چو من مشكل بود نازنين نوگل شب ، شب‌نازم * گشت ناگاه سحر دمسازم سحر آهسته مرا خواب ببرد * گل من نيز همان دم پژمرد

يار رنجور

دوستت دارم و رنجورى تو * كشدم بيشتر از دورى تو دلم از درد غمت غافل نيست * گر ز سوز تو نسوزد دل نيست دردمنديم من و تو هر دو * تو ز خود ناله كنى من از تو ليكن اى درد تو درد دل من * من به جان درد كشم تو بر تن تو ز تب شكوه برى پيش طبيب * كى بود شكوه شنو گوش حبيب تو طبيبت به مداوا غمخوار * من حبيبم بپسندد بيمار
* *
چه كنى بيهُده از من پرهيز * تو علاج منى از من مگريز شد هرآن چيز نبايد بشود * عمر حيف است كه در غم گذرد روزى از چشم تو برقى بجهيد * كه سراپاى وجودم لرزيد دلم از بارقهء چشم تو سوخت * آتشى از تف آن برق اندوخت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 470 | سيد محمد باقر برقعى