شايد از ملك به ملكى بشناسم روزى * شايد اندر سر راهى بنشينم ماهى
* *
مقصدم روز و شب آنجاست . . . در آن نقطهء دور * اندر آنجاست كه دل وعده دهد عشق و سرور
گويد آنجا چهبسا جلوهء ناديدهء حسن * پس آن پردهء ابهام غنوده مستور
* *
من دل خويش به يك جا نتوانم بستن * ره پرواز به عنقا نتوانم بستن
هرچه را مىنگرم مظهرى از زيبايىست * چه كنم ديدهء بينا نتوانم بستن
* *
مطرب از آتش اين شوق دلم در جوش است * جان پر از شورش صد نغمه و لب خاموش است
چارهسازم شو و اين سوز برآر از دل ساز * پردهپرده دلوجانم به نوايت گوش است
به دل گويم . . .
چه وصف يار با اغيار گويم ؟ * به دل گويم هرآنچ از يار گويم
طبيبى بايد و حالتشناسى * كه من حال دل بيمار گويم
چه با اين بيدلان گويم غم دل * چه با آن صورت ديوار گويم
لب از عمرى فروبندم از آن به * كه با نامحرمان اسرار گويم
خمارى نرگسش را شيوه خوشتر * كه هم در خلوت خمّار گويم
سخن با بىخبر گفتن چه حاصل * و گر هر نكته را صد بار گويم
بجز شبزندهداران را نشايد * كه راز ديدهء بيدار گويم
سخن بىقدر گردد ، عمر ضايع * اگر با بيدل از دلدار گويم